یکشنبه ۳۰ مارس ۲۰۰۸

عشق.پابلو نرودا





Love



Because of you, in gardens of blossoming flowers I ache from the
perfumes of spring.
I have forgotten your face, I no longer remember your hands;
how did your lips feel on mine?
Because of you, I love the white statues drowsing in the parks,
the white statues that have neither voice nor sight.
I have forgotten your voice, your happy voice; I have forgotten
your eyes.
Like a flower to its perfume, I am bound to my vague memory of
you. I live with pain that is like a wound; if you touch me, you will
do me irreparable harm.
Your caresses enfold me, like climbing vines on melancholy walls.
I have forgotten your love, yet I seem to glimpse you in every
window.
Because of you, the heady perfumes of summer pain me; because
of you, I again seek out the signs that precipitate desires: shooting
stars, falling objects.




عشق




به خاطر تو
در باغهاي سرشار از گلهاي شكوفنده
من
از رايحه بهار زجر مي كشم !



چهره ات را از ياد برده ام
ديگر دستانت را به خاطر ندارم
راستي ! چگونه لبانت مرا مي نواخت ؟!



به خاطر تو
پيكره هاي سپيد پارك را دوست دارم
پيكره هاي سپيدي كه
نه صدايي دارند
نه چيزي مي بيننند !



صدايت را فراموش كرده ام
صداي شادت را !
چشمانت را از ياد برده ام .



با خاطرات مبهمم از تو
چنان آميخته ام
كه گلي با عطرش !
مي زيم
با دردي چونان زخم !
اگر بر من دست كشي
بي شك آسيبي ترميم ناپذير خواهيم زد !



نوازشهايت مرا در بر مي گيرد
چونان چون پيچكهاي بالارونده بر ديوارهاي افسردگي !



من عشقت را فراموش كرده ام
اما هنوز
پشت هر پنجره اي
چون تصويري گذرا
مي بينمت !



به خاطر تو
عطر سنگين تابستان
عذابم مي دهد !
به خاطر تو
ديگر بار
به جستجوي آرزوهاي خفته بر مي آيم :
شهابها !
سنگهاي آسماني !!


سهراب سپهري.هم سطرهم سپيده



صبح است
گنجشك محض مي خواند
پاييز روي وحدت ديوار
اوراق مي شود
رفتار آفتاب مفرح حجم فساد را
از خواب مي پراند
يك سيب درفرصت مشبك زنبيل مي پوسد
حسي شبيه غربت اشيا
از روي پلك مي گذرد
بين درخت و ثانيه سبز
تكرار لاجورد با حسرت كلام مي آميزد
اما اي حرمت سپيدي كاغذ
نبض حروف ما
در غيبت مركب مشاق مي زند
در ذهن حال جاذبه شكل از دست مي رود
بايد كتاب رابست
بايد بلند شد
درامتداد وقت قدم زد
گل را نگاه كرد
ابهام را شنيد
بايد دويد تا ته بودن
بايد به بوي خاك فنا رفت
بايد به ملتقاي درخت و خدا رسيد
بايد نشست
نزديك انبساط جايي ميان بيخودي و كشف



بیزارم


از روزهای تکراری


چنانکه از حادثه های جور واجور


دلم میگیرد


همیشه احساس میکنم


در بهشت


آنجا که همه چیز مهیاست


روزگار کسالت باری خواهم داشت


خدایا روح تو


در این بشری که خلق کرده ای


به این سادگی ها آرام نمی گیرد


مريم حيدر زاده

سلام بهونه قشنگ من براي زندگي
آره بازم منم همون بهونه هميشگي

فدايه مهربونيات چه ميکني با سرنوشت
دلم برات تنگ شده بود اين نامه رو واست نوشت

حال من و اگه بخواي رنگ گلاي قاليه
جاي نگاهت بد جوري تو صحن چشمام خاليه

ابرا همه پيشه منن اينجا هوا پر از غمه
از غصه هام هرچي بگم جون خودت بازم کمه

ديشب دلم گرفته بود رفتم کنار آسمون
فرياد زدم يا تو بيا يا منو پيشت برسون

فداي تو نمي دوني بي تو چه دردي کشيدم
حقيقت و واست بگم به آخر خط رسيدم

رفتي و من تنها شدم با غصه هاي زندگي
قسمت تو سفر شد و قسمت من آوارگي

نمي دوني چقدر دلم تنگ براي ديدنت
براي مهربونيات ، نوازشات ، بوسيدنت

به خاطرت مونده يکي هميشه چشم به راهته ؟
يه قلب تنها و کبود هلاک يک نگاهته ؟

من ميدونم همين روزا عشق من از يادت ميره
بعدش خبر ميدن بيا که داره دوستت مي ميره

روزات بلنده يا کوتاه دوست شدي اونجا با کسي؟
بيشتر از اين منو نذار تو غصه و دلواپسي

يه وقت منو گم مي کني تو دود اين شهر غريب
يه سرزمين غربته با صدتا نيرنگ و فريب

فداي تو يه وقت شبا بي خوابي خستت نکنه
غم غريبي عزيزم زرد و شکستت نکنه

چادر شب لطيفت تو از روت شبا پس نزني
تنگ بلور آب تو يه وقت نا غافل نشکني

اگه واست زهمتي نيست بر سر عهدمون بمون
منم تو رو سپردمت دست خدايه مهربون

راستي ديروز بارون اومد من و خيالت تر شديم
رفتيم تو قلب آسمون با ابرا همسفر شديم

از وقتي رفتي آسمونمون پر کبوتره
زخم دلم خوب نشده از وقتي رفتي بد تره

غصه نخور تا تو بياي حال منم اينجوريه
سرفه هاي مکررم ماله هواي دوريه

گلدون شمعدوني مونم عجيب واست دلواپسه
مثه يه بچه که باره اوله ميره مدرسه

تو از خودت برام بگ بدونه من خوش ميگذره؟
دلت مخواد مي اومدم يا تنها رفتي بهتره ؟

از وقتي رفتي تو چشام فقط شده کاسه خون
همش يه چشمم به دره چشم ديگم به آسمون

يادت مياد گريه هامو ريختم کناره پنجره؟
داد کشيدم ترو خدا نامه بده يادت نره

يادت مياد خنديدي و گفتي حالا بذار برم
تو رفتي و من تا حالا کناره در منتظرم

امروز ديدم ديگه داري منو فراموش مي کني
فانوسه آرزوهامونو داري خاموش مي کني

گفتم واست نامه بدم نگي عجب چه بي وفاست
با اين که من خوب مي دونم جواب نامه با خداست

عکسايه نازنين تو با چند تا گل کنارمه
يه بغض کهنه چند روزه دائم در انتظارمه

تنها دليل زندگي با يه غمي دوستت دارم
داغ دلم تازه ميشه اسمت و وقتي ميارم

وقتي تو نيستي چه کنم با اين دل بهونه گير؟
مگه نگفتم چشمات و از چشم من هيچوقت نگير؟

حرف من و به دل نگير همش ماله غريبيه
تو رفتي من غريب شدم چه دنيايه عجيبيه

زودتر بيا بدون تو اينجا واسم جهنمه
ديوار خونمون پر از سايه غصه و غمه

تحملي که تو دادي ديگه داره تموم ميشه
مگه نگفتي همه جا مال مني تا هميشه؟

دلم واست شور ميزنه اين دل و بي خبر نذار
تو رو خدا با خوبيات رو هيچ دلي اثر نذار

فکر نکني از راه دور دارم سفارش ميکنم
به جون تو فقط دارم يه قدري خواهش ميکنم

اگه بخوام برات بگم شايد بشه صدتا کتاب
که هر صفحش قصه چندتا درده و چندتا عذاب

مي گم شبا ستاره ها تا مي تونن دعات کنن
نورشونو بدرقه پاکي خنده هات کنن

يه شب تو پاييز که غمت سر به سر دل مي ذاره
مريم همون کسي که بيشتر از همه دوست داره.



در شبی تاریک
که صدایی با صدایی در نمی آمیخت

و کسی کس را نمی دید از ره نزدیک،

یک نفر از صخره های کوه بالا رفت
و به ناخن های خون آلود
روی سنگی کند نقشی را و از آن پس ندیدش هیچکس دیگر
.
شسته باران رنگ خونی را که از زخم تنش جوشید و

روی صخره ها خشکید
.
از میان برده است طوفان نقش هایی را

که بجا ماند از کف پایش
.
گر نشان از هر که پرسی باز

بر نخواهد آمد آوایش.
آن شب

هیچکس از ره نمی آمد

تا خبر آرد از آن رنگی که در کار شکفتن بود.
کوه: سنگین، سرگران، خونسرد
.
باد می آمد، ولی خاموش
.
ابر پر می زد، ولی آرام
.
لیک آن لحظه که ناخن های دست آشنای راز

رفت تا بر تخته سنگی کار کندن را کند آغاز،
رعد غرید،
کوه را لرزاند.
برق روشن کرد سنگی را که حک شد روی آن در لحظه ای کوتاه

پیکر نقشی که باید جاودان می ماند
.
امشب باد و باران هر دو می کوبند
:
باد خواهد برکند از جای سنگی را

وباران هم

خواهد از آن سنگ نقشی را فرو شوید
.
هر دو می کوشند
.
لیک سنگ بی محابا در ستیغ کوه

مانده بر جا استوار، انگار با زنجیر پولادین
.
سال ها آن را نفرسوده است
.
کوشش هر چیز بیهوده است
.
کوه اگر برخویشتن پیچد،

سنگ بر جا همچنان خونسرد می ماند
و نمی فرساید آن نقشی که رویش کند در یک فرصت باریک
یک نفر کز صخره های کوه بالا رفت
در شبی تاریک
.


مصدق



بساط عیش مرا رو براه می کردی



و خود بی آنکه بدانی گناه می کردی




من اهل عشق نبودم به آن تصور عام




تو در محاسبه ات اشتباه می کردی



تو حرف می زدی و من سکوت می کردم



من آب می شدم و تو نگاه می کردی




تو خود بی آنکه بدانی از آن فضای نجیب



دل مرا و خودت را سیاه می کردی



و در ضیافت اندوه شام آن شب شوم



مرا که هیچ خودت را تباه می کردی



خلاصه دوست من با تمام خوبیهات



قبول کن که کمی اشتباه می کردی

(حمید مصدق) قصیده آبی، خاكستری، سیاه





من قامت بلند تو را در قصیده ای
با نقش قلب تو، تصویر می كنم
*********
خواب رویای فراموشیهاست !
خواب را دریابیم،

كه در آن دولت خاموشیهاست .
من شكوفایی گلهای امیدم را در رویاها می بینم،


و ندایی كه به من میگوید :
«
گر چه شب تاریك است

«
دل قوی دار،
سحر نزدیك است
دل من، در دل شب،
خواب پروانه شدن می بیند .
مهر در صبحدمان داس به دست

آسمانها آبی،
-
پر مرغان صداقت آبی ست -
دیده در آینه صبح تو را می بیند
.

از گریبان تو صبح صادق،

می گشاید پرو بال .
تو گل سرخ منی

تو گل یاسمنی
تو چنان شبنم پاك سحری ؟
-
نه
از آن پاكتری .
تو بهاری ؟

-
نه،
-
بهاران از توست .
از تو می گیرد وام،

هر بهار اینهمه زیبایی را .

هوس باغ و بهارانم نیست

ای بهین باغ و بهارانم تو !
*****
...
در سحر گاه سر از بالش خوابت بردار
!
كاروانهای فرومانده خواب از چشمت بیرون كن
!
باز كن پنجره را
!

تو اگر باز كنی پنجره را،

من نشان خواهم داد ،
به تو زیبایی را .
بگذر از زیور و آراستگی

من تو را با خود تا خانه خود خواهم برد
كه در آن شوكت پیراستگی
چه صفایی دارد
آری از سادگیش،
چون تراویدن مهتاب به شب
مهر از آن می بارد .

باز كن پنجره را

من تو را خواهم برد؛
به عروسی عروسكهای
كودك خواهر خویش؛
كه در آن مجلس جشن
صحبتی نیست ز دارایی داماد و عروس .
صحبت از سادگی و كودكی است
.
چهره ای نیست عبوس
.
كودك خواهر من،

امپراتوری پر وسعت خود را هر روز،
شوكتی می بخشد .
كودك خواهر من نام تو را می داند

نام تو را میخواند !
-
گل قاصدک آیا

با تو این قصه خوش خواهد گفت ؟! -

باز كن پنجره را

من تو را خواهم برد
به سر رود خروشان حیات،
آب این رود به سر چشمه نمی گردد باز؛
بهتر آنست كه غفلت نكنیم از آغاز .
باز كن پنجره را
! -
-
صبح دمید
! .
*****
...
*****
...
و چه رویاهایی
!
كه تباه گشت و گذشت
.
و چه پیوند صمیمیت ها،

كه به آسانی یك رشته گسست .
چه امیدی، چه امید ؟

چه نهالی كه نشاندم من و بی بر گردید .

دل من می سوزد،

كه قناریها را پر بستند .
كه پر پاك پرستوها را بشكستند
.
و كبوترها را

-
آه، كبوترها را ...
و چه امید عظیمی به عبث انجامید
.
*****
در میان من و تو فاصله هاست
.
گاه می اندیشم ،

-
می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری !

تو توانایی بخشش داری
.
دستای تو توانایی آن را دارد ؛

-
كه مرا،
زندگانی بخشد .
چشمهای تو به من می بخشد

شور عشق و مستی
و تو چون مصرع شعری زیبا،
سطر برجسته ای از زندگانی من هستی.
*****
...
من به بی سامانی،

باد را می مانم .
من به سرگردانی،

ابر را می مانم.

من به آراستگی خندیدم
.
من ژولیده به آراستگی خندیدم
.
-
سنگ طفلی، اما،

خواب نوشین كبوترها را در لانه می آشفت .
قصه بی سر و سامانی من،

باد با برگ درختان می گفت .
باد با من می گفت
:
«
چه تهی دستی، مَرد
!
ابرباورمیكرد
.
*****
من در آیینه رخ خود دیدم

وبه تو حق دادم.
آه می بینم، می بینم

تو به اندازه تنهایی من خوشبختی
من به اندازه زیبایی تو غمگینم
*****
...
*****
...
...
با من اكنون چه نشستنها، خاموشیها،
با تو اكنون چه فراموشیهاست .

چه كسی می خواهد

من و تو ما نشویم
خانه اش ویران باد !

من اگر ما نشوم، تنهایم

تو اگر ما نشوی،
-
خویشتنی
از كجا كه من و تو
شور یكپارچگی را در شرق
باز بر پا نكنیم

از كجا كه من و تو
مشت رسوایان را وا نكنیم .

من اگر برخیزم

تو اگر برخیزی
همه بر می خیزند

من اگر بنشینم
تو اگر بنشینی
چه كسی برخیزد ؟
چه كسی با دشمن بستیزد ؟
چه كسی
پنجه در پنجه هر دشمن دون
-
آویزد
*****
دشتها نام تو را می گویند .
كوهها شعر مرا می خوانند
.

كوه باید شد و ماند،

رود باید شد و رفت،
دشت باید شد و خواند .

در من این جلوه اندوه ز چیست ؟

در تو این قصه پرهیز - كه چه ؟
در من این شعله عصیان نیاز،
در تو دمسردی پاییز - كه چه ؟

حرف را باید زد !
درد را باید گفت
!
سخن از مهر من و جور تو نیست
.
سخن از

متلاشی شدن دوستی است ،
و عبث بودن پندار سرور آور مهر
...
*****
سینه ام آینه ای ست،
با غباری از غم .
تو به لبخندی از این آینه بزدای غبار
.
...
من چه می گویم،آه
...
با تو اكنون چه فراموشیها؛

با من اكنون چه نشستن ها، خاموشی هاست .

تو مپندار كه خاموشی من،

هست برهان فراموشی من .

من اگر برخیزم

تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند

درد


داری درست مثــل جـنـینـی درون من
هی رشد می کنی و به من درد می دهی
داری هــرآنـچــه رنج خدا آفـریده است
یکجا به قلب خسته ی این مرد می دهی
در من هرآنچه از تو به دل بود مرده است
من رنـجـهـا از این همه احسـاس برده ام
مـانند غـنـچـه ای وسط بــاد وحشی ام
لب وا کند اگر ز هم این سینه ، مـرده ام
هــرگــز نـخــواستم کـه بفـهمم برای تو
فـرقـی میــان من و کـس دیگـــری نبود
وقـتـی به این نتیجه رسـیـده که دیر شد
ایـن بـی قـــرار را نـفـس دیـگــری نبود
از عـشـق حــرف مـی زدی و آرزو ، ولــی
این عشق نیست ، این قفس دست ساز توست
گـفـتـی که مرگ می رسد از راه بـی امـید
این شـعـر آخـرین نفس یـکـه تــاز توست
دست و دلم نمـی رود این شـعـر را ... ببین
حـتــی تــوان کـاغـذ مـن را گـرفـتـه ای
هـر بـیـت شـعرهای مـــرا قـبـل از آمـدن
یـا کـشـتـه ای درون دلــم ، یـا گـرفته ای
داری درســت مـثــل جنینــی درون مــن
هـی رشد مـی کنـی و به من درد می دهی
وقـتــی که سقط کـردمت ، افتــادی از دلم
حـق را به قـلب خسته ی ایـن مرد می دهی
...

اخوان ثالث. منزلي در دوردست






منزلي در دوردستي هست بي شك هر مسافر را
اينچنين دانسته بودم ، وين چنين دانم

ليك

اي ندانم چون و چند ! اي دور

تو بسا كاراسته باشي به آييني كه دلخواه ست

دانم اين كه بايدم سوي تو آمد ، ليك

كاش اين را نيز مي دانستم ، اي نشناخته منزل

كه از اين بيغوله تا آنجا كدامين راه

يا كدام است آن كه بيراه ست

اي برايم ، نه برايم ساخته منزل

نيز مي دانستم اين را ، كاش

كه به سوي تو چها مي بايدم آورد

دانم اي دور عزيز !‌ اين نيك مي داني

من پياده ي ناتوان تو دور و ديگر وقت بيگاه ست

كاش مي دانستم اين را نيز

كه براي من تو در آنجا چها داري

گاه كز شور و طرب خاطر شود سرشار

مي توانم ديد

از حريفان نازنيني كه تواند جام زد بر جام

تا از آن شادي به او سهمي توان بخشيد ؟

شب كه مي آيد چراغي هست ؟

من نمي گويم بهاران ، شاخه اي گل در يكي گلدان

يا چو ابر اندهان باريد ، دل شد تيره و لبريز

ز آشنايي غمگسار آنجا سراغي هست ؟
در آن لحظه


در آن لحظه كه من از پنجره بيرون نگا كردم
كلاغي روي بام خانه ي همسايه ي ما بود

و بر چيزي ، نميدانم چه ، شايد تكه استخواني

دمادم تق و تق منقار مي زد باز

و نزديكش كلاغي روي آنتن قار مي زد باز

نمي دانم چرا ، شايد براي آنكه اين دنيا بخيل است

و تنها مي خورد هر كس كه دارد

در آن لحظه از آن آنتن چه امواجي گذر مي كرد

كه در آن موجها شايد يكي نطقي در اين معني كه شيريرن است غم

شيرين تر از شهد و شكر مي كرد

نمي دانم چرا ، شايد براي آنكه اين دنيا عجيب است

شلوغ است

دروغ است و غريب است

و در آن موجها شايد در آن لحظه جواني هم

براي دوستداران صداي پير مردي تار مي زد باز

نمي دانم چرا ، شايد براي آنكه اين دنيا پر است از ساز و از آواز

و بسياري صداهايي كه دارد تار وپودي گرم

و نرم

و بسياري كه بي شرم

در آن لحظه گمان كردم يكي هم داشت خود را دار مي زد باز

نمي دانم چرا شايد براي آنكه اين دنيا كشنده ست

دد است

درنده است

بد است

زننده ست

و بيش از اين همه اسباب خنده ست

در آن لحظه يكي ميوه فروش دوره گرد بد صدا هم

دمادم ميوه ي پوسيده اش را جار مي زد باز

نمي دانم چرا ، شايد براي آنكه اين دنيا بزرگ است

و دور است

و كور است

در آن لحظه كه مي پژمرد و مي رفت

و لختي عمر جاويدان هستي را

بغارت با شنتابي اشنا مي برد و مي رفت

در آن پرشور لحظه

دل من با چه اصراري تو را خواست

و مي دانم چرا خواست

و مي دانم كه پوچ هستي و اين لحظه هاي پژمرنده

كه نامش عمر و دنياست

اگر باشي تو با من ، خوب و جاويدان و زيباست


حالت


آفاق پوشيده از فر بيخويشي است و نوازش
اي لحظه هاي گريزان صفاي شما باد

دمتان و ناز قدمتان گرامي ،‌ سلام !‌ اندر آييد

اين شهر خاموش در دوردست فراموش

جاويد جاي شما باد

اي لحظه هاي شگفت و گريزان كه گاهي چه كمياب

اين مشت خون و خجل را

در بارش نور نوشين خود مي نوازيد

او مي پرد چون دل پر سرود قناري

از شهر بند حصارش فراتر

و مي تپد چون پر بيمناك كبوتر

تن ،‌ شنگي از رقص لبريز

سر ، چنگي از شوق سرشار

غم دور و انديشه ي بيش و كم دور

هستي همه لذت و شور

اي لحظه هاي بديناسن شگفت از كجاييد ؟

كي ، وز كدامين ره آييد ؟

از باغهاي نگارين سمتي ؟

از بودن و تندرستي ؟

از ديدن و آزمودن ؟

نه

من

بس بودم و آزمودم

حتي

گاهي خوشم آمد از خنده و بازي كودكانم

اما

نه

اي آنچنان لحظه ها از كجاييد ؟

از شوق آينده هاي بلورين
/
يا يادهاي عزيز گذشته ؟

نه

آينده ؟ هوم ، حيف ، هيهات

و اما گذشته

افسوس

باز آن بزرگ اوستادم

يادم

آمد

چون سيلي از آتش آمد

با ابري از دود

بدرود اي لحظه ! اي لحظه !‌ بدرود

بدرود


صبوحيدر اين شبگير
كدامين جام و پيغام صبوحي مستتان كرده ست ؟ اي مرغان

كه چونين بر برهنه شاخه هاي اين درخت برده خوابش دور

غريب افتاده از اقران بستانش در اين بيغوله ي مهجور

قرار از دست داده ، شاد مي شنگيد و مي خوانيد ؟

خوشا ، ديگر خوشا حال شما ، اما

سپهر پير بد عهد است و بي مهر است ، مي دانيد ؟

كدامين جام و پيغام ؟ اوه

بهار ، آنجا نگه كن ، با همين آفاق تنگ خانه ي تو باز هم آن كوه ها

پيداست

شنل برفينه شان دستار گردن گشته ، جنبد ، جنبش بدرود

زمستان گو بپوشد شهر را در سايه هاي تيره و سردش

بهار آنجاست ، ها ، آنك طلايه ي روشنش ، چون شعله اي در دود

بهار اينجاست ، در دلهاي ما ، آوازهاي ما

و پرواز پرستوها در آن دامان ابرآلود

هزاران كاروان از خوبتر پيغام و شيرين تر خبرپويان و گوش آشنا جويان

تو چه شنفتي به جز بانگ خروس و خر

در اين دهكور دور افتاده از معبر

چنين غمگين و هاياهاي

كدامين سوگ مي گرياندت اي ابر شبگيران اسفندي ؟

اگر دوريم اگر نزديك

بيا با هم بگرييم اي چو من تاريك


و نه هيچ


نه زورقي و نه سيلي ، نه سايه ي ابري
تهي ست آينه مرداب انزواي مرا

خوش آنكه سر رسدم روز و سردمهر سپهر

شبي دو گرم به شيون كند سراي مرا


سبزبا تو ديشب تا كجا رفتم
تا خدا وانسوي صحراي خدا رفتم

من نمي گويم ملايك بال در بالم شنا كردند

من نمي گويم كه باران طلا آمد

ليك اي عطر سبز سايه پرورده

اي پري كه باد مي بردت

از چمنزار حرير پر گل پرده

تا حريم سايه هاي سبز

تا بهار سبزه هاي عطر

تا دياري كه غريبيهاش مي آمد به چشم آشنا ، رفتم

پا به پاي تو كه مي بردي مرا با خويش

همچنان كز خويش و بي خويشي

در ركاب تو كه مي رفتي

هم عنان با نور

در مجلل هودج سر و سرود و هوش و حيراني

سوي اقصامرزهاي دور

تو قصيل اسب بي آرام من ، تو چتر طاووس نر مستم

تو گراميتر تعلق ،‌ زمردين زنجير زهر مهربان من

پا به پاي تو

تا تجرد تا رها رفتم

غرفه هاي خاطرم پر چشمك نور و نوازشها

موجساران زير پايم رامتر پل بود

شكرها بود و شكايتها

رازها بود و تأمل بود

با همه سنگيني بودن

و سبكبالي بخشودن

تا ترازويي كه يك سال بود در آفاق عدل او

عزت و عزل و عزا رفتم

چند و چونها در دلم مردند

كه به سوي بي چرا رفتم

شكر پر اشكم نثارت باد

خانه ات آباد اي ويراني سبز عزيز من

اي زبرجد گون نگين ،‌ خاتمت بازيچه ي هر باد

تا كجا بردي مرا ديشب

با تو ديشب تا كجا رفتم


صبح


چو مرغي زير باران راه گم كرده
گذشته از بيابان شبي چون خيمه ي دشمن

شبي را در بياباني - غريب اما - به سر برده

فتاده اينك آنجا روي لاشه ي جهد بي حاصل

همه چيز وهمه جا خسته و خيس است

چو دود روشني كز شعله ي شادي پيام آرد

سحر برخاست

غبار تيرگي مثل بخار آب

ز بشن دشت و در برخاست

سپهر افروخت با شرمي كه جاويد است و گاه آيد

برآمد عنكبوت زرد

و خيس خسته را پر چشم حسرت كرد

وزيد آنگاه و آب نور را با نور آب آميخت

نسيمي آنچنان آرام

كه مخمل را هم از خواب حريرينش نمي انگيخت

و روح صبح آنگه پيش چشم من برهنه شد به طنازي

و خود را از غبار حسرت و اندوه

در آيينه ي زلال جاودانه شست و شويي كرد

بزرگ و پاك شد و ان توري زربفت را پوشيد

و آنگه طرف دامن تا كران بيكران گسترد

و آنگه طرف دامن تا كران بيكران گسترد

در اين صبح بزرگ شسته و پاك اهورايي

ز تو مي پرسم اي مزدااهورا ، اي اهورامزد

نگهدار سپهر پير در بالا

بكرداري كه سوي شيب اين پايين نمي افتد

و از آن واژگون پرغژم خمش حبه اي بيرون نمي ريزد

نگدار زمين

چونين در اين پايين

بكرداري كه پايين تر نمي ليزد

ز بس با صد هزاران كوهميخش كرده اي ستوار

نه مي افتد نه مي خيزد

ز تو مي پرسم اي مزدااهورا ، اي اهورامزد

كه را اين صبح

خوش ست و خوب و فرخنده ؟

كه را چون من سرآغاز تهي بيهوده اي ديگر ؟

بگو با من ، بگو ... با ... من

كه را گريه ؟

كه را خنده ؟و ندانستن


شست باران بهاران هر چه هر جا بود
يك شب پاك اهورايي

بود و پيدا بود

بر بلندي همگنان خاموش

گرد هم بودند

ليك پنداري

هر كسي با خويش تنها بود

ماه مي تابيد و شب آرام و زيبا بود

جمله آفاق جهان پيدا

اختران روشنتر از هر شب

تا اقاصي ژرفناي آسمان پيدا

جاوداني بيكران تا بيكرانه ي جاودان پيدا

اينك اين پرسنده مي پرسد

پرسنده : من شنيدستم

تا جهان باقي ست مرزي هست

بين دانستن

و ندانستن

تو بگو ، مزدك !‌ چه مي داني ؟

آنسوي اين مرز ناپيدا

چيست ؟

وانكه زانسو چند و چون دانسته باشد كيست ؟

مزدك : من جز اينجايي كه مي بينم نمي دانم

پرسنده : يا جز اينجايي كه مي داني نمي بيني

مزدك : من نمي دانم چه آنجه يا كجا آنجاست

بودا : از همين دانستن و ديدن

يا ندانستن سخن مي رفت

زرتشت : آه ، مزدك ! كاش مي ديدي

شهر بند رازها آنجاست

اهرمن آنجا ، اهورا نيز

بودا : پهندشت نيروانا نيز

پرسنده : پس خدا آنجاست ؟

هان ؟

شايد خدا آنجاست

بين دانستن

و ندانستن

تا جهان باقي ست مرزي هست

همچنان بوده ست

تا جهان بوده ست


هنگام


هنگام رسيده بود ، ما در اين
كمتر شكي نمي توانستيم

آمد روزي كه نيك دانستند

آفاق اين را و نيك دانستيم

هنگام رسيده بود ، مي گفتند

هنگام رسيده است ؛ اما شب

نزديك غروب زهره ، در برجي

مرغي خواند كه هوي كو كو كب

آن مرغ كه خواند اين چنين سي بار

اين جنگل خوف سوزد اندر تب

آنگاه دگر بسا دلا با دل

آنگاه دگر بسا لبا بر لب

پيري كه نقيب بود ،‌ آمد ، گفت

هنگام رسيده است ؛ اما باد

انگيخته ابري آنچنان از خاك

كز زهره نشان نمانده بر افلاك

جمعي ز قبيله نيز مي گفتند

هنگام رسيده است ؛ مرغ اما

ديري ست نشسته خامش و گويا

رفته ست ز ياد و رد جاودييش

ناخوانده هنوز هفت باري بيش

سرگشته قبيله ،‌ هر يك سويي

باريده هزار ابر شك در ما

و افكنده سياه سايه ها بر ما

هنگام رسيده بود ؟ مي پرسيم

و آن جنگل هول همچنان بر جا

شب مي ترسيم و روز مي ترسيم


نوحه


نعش اين شهيد عزيز
روي دست ما مانده ست

روي دست ما ، دل ما

چون نگاه ، ناباوري به جا مانده ست

اين پيمبر ، اين سالار

اين سپاه را سردار

با پيامهايش پاك

با نجابتش قدسي سرودها براي ما خوانده ست

ما باين جهاد جاودان مقدس آمديم

او فرياد

مي زد

هيچ شك نبايد داشت

روز خوبتر فرداست

و

با ماست

اما

اكنون

ديري ست

نعش اين شهيد عزيز

روي دست ما چو حسرت دل ما

برجاست

و

روزي اين چنين بتر با ماست

امروز

ما شكسته ما خسته

اي شما به جاي ما پيروز

اين شكست و پيروزي به كامتان خوش باد

هر چه مي خنديد

هر چه مي زنيد ، مي بنديد

هر چه مي بريد ، مي باريد

خوش به كامتان اما

نعش اين عزيز ما را هم به خاك بسپاريد


كتيبه


فتاده تخته سنگ آنسوي تر ، انگار كوهي بود
و ما اينسو نشسته ، خسته انبوهي

زن و مرد و جوان و پير

همه با يكديگر پيوسته ، ليك از پاي

و با زنجير

اگر دل مي كشيدت سوي دلخواهي

به سويش مي توانستي خزيدن ، ليك تا آنجا كه رخصت بود

تا زنجير

ندانستيم

ندايي بود در روياي خوف و خستگيهامان

و يا آوايي از جايي ، كجا ؟ هرگز نپرسيديم

چنين مي گفت

فتاده تخته سنگ آنسوي ، وز پيشينيان پيري

بر او رازي نوشته است ، هركس طاق هر كس جفت

چنين مي گفت چندين بار

صدا ، و آنگاه چون موجي كه بگريزد ز خود در خامشي مي خفت

و ما چيزي نمي گفتيم

و ما تا مدتي چيزي نمي گفتيم

پس از آن نيز تنها در نگه مان بود اگر گاهي

گروهي شك و پرسش ايستاده بود

و ديگر سيل و خستگي بود و فراموشي

و حتي در نگه مان نيز خاموشي

و تخته سنگ آن سو اوفتاده بود

شبي كه لعنت از مهتاب مي باريد

و پاهامان ورم مي كرد و مي خاريد

يكي از ما كه زنجيرش كمي سنگينتر از ما بود ، لعنت كرد گوشش را

و نالان گفت :‌ بايد رفت

و ما با خستگي گفتيم : لعنت بيش بادا گوشمان را چشممان را نيز

بايد رفت

و رفتيم و خزان رفتيم تا جايي كه تخته سنگ آنجا بود

يكي از ما كه زنجيرش رهاتر بود ، بالا رفت ، آنگه خواند

كسي راز مرا داند

كه از اينرو به آنرويم بگرداند

و ما با لذتي اين راز غبارآلود را مثل دعايي زير لب تكرار مي كرديم

و شب شط جليلي بود پر مهتاب

هلا ، يك ... دو ... سه .... ديگر پار

هلا ، يك ... دو ... سه .... ديگر پار

عرقريزان ، عزا ، دشنام ، گاهي گريه هم كرديم

هلا ، يك ، دو ، سه ، زينسان بارها بسيار

چه سنگين بود اما سخت شيرين بود پيروزي

و ما با آشناتر لذتي ، هم خسته هم خوشحال

ز شوق و شور مالامال

يكي از ما كه زنجيرش سبكتر بود

به جهد ما درودي گفت و بالا رفت

خط پوشيده را از خاك و گل بسترد و با خود خواند

و ما بي تاب

لبش را با زبان تر كرد ما نيز آنچنان كرديم

و ساكت ماند

نگاهي كرد سوي ما و ساكت ماند

دوباره خواند ، خيره ماند ، پنداري زبانش مرد

نگاهش را ربوده بود ناپيداي دوري ، ما خروشيديم

بخوان !‌ او همچنان خاموش

براي ما بخوان ! خيره به ما ساكت نگا مي كرد

پس از لختي

در اثنايي كه زنجيرش صدا مي كرد

فرود آمد ، گرفتيمش كه پنداري كه مي افتاد

نشانديمش

بدست ما و دست خويش لعنت كرد

چه خواندي ، هان ؟

مكيد آب دهانش را و گفت آرام

نوشته بود

همان

كسي راز مرا داند

كه از اينرو به آرويم بگرداند

نشستيم

و به مهتاب و شب روشن نگه كرديم

و شب شط عليلي بود


راستي ، اي واي ، آيا


دگر ره شب آمد تا جهاني سيا كند
جهاني سياهي با دلم تا چها كند

بيامد كه باز آن تيره مفرش بگسترد

همان گوهر آجين خيمه اش را به پا كند

سپي گله اش را بي شباني كند يله

در اين دشت ازرق تا بهر سو چرا كند

بدان زال فرزندش سفر كرده مي نگر

كه از بعد مغرب چون نماز عشا كند

سيم ركعت است اين غافل اما دهد سلام

پس آنگه دو دستش غرقه در چين فرا كند

به چشمش چه اشكي راستي اي شب اين فروغ

بيايد تو را جاويد پر روشنا كند

غريبان عالم جمله ديگر بس ايمنند

ز بس كاين زن اينك بيكرانه دعا كند

اگر مرده باشد آن سفر كرده واي واي

زنك جامه بايد چون تو جامه ي عزا كند

بگو اي شب آيا كائنات اين دعا شنيد

ومردي بود كز اشك اين زن حيا كند ؟
رباعي


خشكيد و كوير لوت شد دريامان
امروز بد و از آن بتر فردامان

زين تيره دل ديو سفت مشتي شمر

چون آخرت يزيد شد دنيامان


پيوندها و باغ ها


لحظه اي خاموش ماند ، آنگاه
باز ديگر سيب سرخي را كه در كف داشت

به هوا انداخت

سيب چندي گشت و باز آمد

سيب را بوييد

گفت

گپ زدن از آيباريها و از پيوند ها كافيست

خوب

تو چه مي گويي ؟

آه

چه بگويم ؟ هيچ

سبز و رنگين جامه اي گلبفت بر تن داشت

دامن سيرابش از موج طراوت مثل دريا بود

از شكوفه هاي گيلاس و هلو طوق خوش آهنگي بگردن داشت

پرده اي طناز بود از مخملي گه خواب گه بيدار

با حريري كه به آرامي وزيدن داشت

روح باغ شاد همسايه

مست و شيرين مي خراميد و سخن مي گفت

و حديث مهربانش روي با من داشت

من نهادم سر به نرده ي اهن باغش

كه مرا از او جدا مي كرد

و نگاهم مثل پروانه

در فضاي باغ او مي گشت

گشتن غمگين پري در باغ افسانه

او به چشم من نگاهي كرد

ديد اشكم را

گفت

ها ، چه خوب آمد بيادم گريه هم كاري است

گاه اين پيوند با اشك است ، يا نفرين

گاه با شوق است ، يا لبخند

يا اسف يا كين

و آنچه زينسان ، ليك بايد باشد اين پيوند

بار ديگر سيب را بوييد و ساكت ماند

من نگاهم را چو مرغي مرده سوي باغ خود بردم

آه

خامشي بهتر

ورنه من بايد چه مي گفتم به او ، بايد چه مي گفتم ؟

گر چه خاموشي سر آغز فراموشي است

خامشي بهتر

گاه نيز آن بايدي پيوند كو مي گفت خاموشي ست

چه بگويم ؟ هيچ

جوي خشكيده ست و از بس تشنگي ديگر

بر لب جو بوته هاي بار هنگ و پونه و خطمي

خوابشان برده ست

با تن بي خويشتن ، گويي كه در رويا

مي بردشان آب ،‌ شايد نيز

آبشان برده ست

به عزاي عاجلت اي بي نجابت باغ

بعد از آنكه رفته باشي جاودان بر باد

هر چه هر جا ابر خشم از اشك نفرت باد آبستن

همچو ابر حسرت خاموشبار من

اي درختان عقيم ريشه تان در خاكهاي هرزگي مستور

يك جاوانه ي ارجمند از هيچ جاتان رست نتواند

اي گروهي برگ چركين تار چركين بود

يادگار خشكساليهاي گردآلود

هيچ باراني شما را شست نتواند


بدون شرح


ترانه ی آغاز.اردلان سرفراز



در من هزار حرف نگفته

هزار درد نهفته

هزاران هزار دریا هر لحظه در تپیدن و طغیانند

در من هزار آهوی تشنه

در خشکسال دشت پریشانند

در من پرندگان مهاجر

ترانه های سفر را

در باغ های سوخته می خوانند

با من که در بهار خزانم قصه های فراوانی ست

با من که زخم های فراوانی

بر گرده ام به طعنه دهان باز کرده اند

هر قصه یک ترانه

هر ترانه خاطره ای دیگر

هر عشق یک ترانه ی بیدار است

در خامشی حضورم ، حرف مرا بفهم

یا برای عشق ، زبانی تازه پیدا کن

تا درد مشترک

زبان مشترکمان باشد

حرف مرا بفهم و مرابشنو

این من نه ، آن من دیگر

آنکس که پنجره ی چشم های من او را

کهنه ترین قاب است

از پشت پنجره ی زندان

حرف مرا بفهم

که فریاد تمامی زندانی

اندر تمامی اعصار است

در گیر و دار قتل عام کبوتر

هادر سوگ شاخه های تکه تکه ی زیتون

وقتی که از دل جوان ترین جوانه های عاشق باغ ماه

بر مسلخ همیشگی انسان

در لحظه ی شکفتن فریاد

باران سرخی از ستاره سرازیر است

آن سان که هر ستاره دلیل شرمساری خورشید های بسیاری

از برآمدنشان است

تو گریه می کنی

از عمق آشنای جنگل چشمانت

از عمق جنگلی که در آن پاییز ، در غروب به بغض نشسته

باران بی دریغ اشک تو می بارد

تا عطر خیس جنگل پاییزدر من هوای گریه برانگیز

دآنگاه از چشم ذهن من

شعری بسان گریه فرو ریزد

من شعر می نویسم

تو با ترانه های عاشق من ، عاشق

تو با ترانه های تشنه ی من دریا

بر پنج خط ساز سفر ، زخمه می شوی

تو گریه می کنی

تو لحظه های شعر مرا ، در خویش تجربه کرده

یعنی مرا در بدترین و بهترین دقایق بودن تکرار می کنی

یا با ترانآهای من بر لب

به رویا رویی جلادان به مسلخ خویش می شتابی

یعنی که با منی

دیروز

امروز

تا هنوز و همیشه

ایا زبان متشرک این نیست ؟

آن زبان تازه که می گفتم ؟

ایا زبان مشترک این نیست ؟

اردلان سرفراز

مزرعه



در جای جای مزرعه بزرگمان
کلاه پدربزرگ را
سر هزار مترسک گذاشتیم
بی آنکه یادمان بیاید
دانه ای نپاشیده ایم

گران ترين سيمكارت دنيا

گران ترین سیم کارت دنیا دیروز در یک حراجی خیریه در قطر به فروش رسید. شماره این سیم کارت ۶۶۶۶۶۶۶ است که به مبلغ ۱۰ میلیون ریال قطری، معادل ۱.۵ میلیون پوند به فروش رسید.
پیش از این رکورد گران ترین سیم کارت متعلق به یک اپراتور چینی بود که شماره ۸۸۸۸۸۸۸۸ را به قیمت ۲۷۰ هزار دلار به یک ایرلاین فروخته بود. این حراجی با قیمت پایه یک میلیون ریال شروع شده بود و ۸ نفر در آن شرکت کرده بودند.
این حراجی توسط شرکت QTel قطر انجام شد که پیش از این دو حراجی دیگر برای شماره های رند برگزار کرده بود و قرار است حراجی چهارم را در ژانویه برگزار کند.
داشتن شماره با هفت عدد 6 کنار هم کمی شیطانی به نطر می آید، اما تعابیر مختلفی برای آن وجود دارد. با این حال در دین یهود 666 عدد مقدسی است زیرا نمایانگر 6 جهت بالا، پایین، شرق، غرب، شمال و جنوب است. اولین کامپیوتر شرکت اپل به قیمت 666.66 فروخته شده است. W ششمین حرف زبان عبری است و بنابراین WWW را می توان معادل شیطان دانستو ثابت کرد که اینترنت پدیده شیطانی است! در ضمن وزن مولوکلی ویاگرا هم 666.7 گرم بر مول است

تند باد

اي داد
تند باد
توفان و سيل و صاعقه هر سوي ره گشاد
ديگر به اعتماد كه بايد بود ؟
ديوار اعتماد فرو رخت
و كسوت بلند تمنا
بر قامت بلند تو كوتاهتر نمود
پايان آشناي
يآغاز رنج تفرقه اي سخت دردناك
هر سوي سيل
سنگين و سهمناك
من از كدام نقطه
آغاز مي كنم ؟
توفان و سيل و صاعقه
اينك دريچه را
من با كدام جرات
سوي ستاره سحري باز مي كنم ؟

خداحافظ


ای آفتاب به شب مبتلا خداحافظ

غریب واره دیر آشنا خداحافظ

به قله ات نرسانید بخت کوتاهم

بلند پایه بالا بلا خداحافظ

تو ابتدای خوش ماجرای من بودی

ای انتهای بد ماجرا خداحافظ

به بسترت نرسیدند کوزه های عطش

سراب تفته چشمه نما خداحافظ

میان ماندن و رفتن درنگ می کشدم

بگو سلام بگویم و یا خداحافظ

قبول می کنم از چشمهای معصومت

که بی گناه ترینی ولی خداحافظ

اگر چه با تو سرشتند سرنوشت مرا

ولی برای همیشه تو را خداحافظ .

برخورد


نوری به زمین فرود آمد

دو جا پا بر شن های بیابان دیدم

از کجا آمده بود ؟

به کجا می رفت ؟

تنها دو جاپادیده می شد

شاید خطایی پا به زمین نهاده بود

ناگهان جا پا ها به راه افتادند

روشنی همراهشان می خزید

جا پا ها گم شدند

خود را از روبرو تماشا کردم

گودالی از مرگ پر شده بود

و من در مرده خود به راه افتادم

ی پایم را ازراه دوری می شنیدم

شاید از بیابانی می گذشتم

انتظاری گمشده با من بود

ناگهان نوری در مرده ام فرود آم

د و من در اضطرابی زنده شدم

دو جا پا هستی ام را پر کرد

از کجا آمده بود؟

به کجا می رفت ؟

تنها دو جاپا دیده می ش

دشاید خطایی پا به زمین نهاده بود

دیوانه باش تا غمت عاقلان خورند

عاقل مباش که غم دیوانگان خوری

حالا


دلم مي خواد يه چيزي رو بدوني

ديگه نه عاشقي نه مهربوني

منم ديگه تصميمم رو گرفتم

اصلا نمي خوام كه پيشم بموني

ديشب كه داشتم فكرام و مي كردم

ديدم با تو تلف شده جووني

يه جا يه جمله ي قشنگي ديدم

عاشقو بايد از خودت بروني

چه شعرايي من واسه تو نوشتم

تو همه چيز بودي جز آسموني

يادت مياد منتم رو كشيدي ؟

تا كه فقط بهت بدم نشوني ؟

يادت مي اد روي درخت نوشتي

تا عمر داري براي من مي خوني ؟

يادت مياد حتي سلام من رو

گفتي به هيچ كس نمي رسوني

حالا بيار عكسامو تا تموم شه

اگر كه وقت داري اگه مي توني

نگو خجالت مي كشي مي دونم

تو خيلي وقته ديگه مال اوني

خوش باشي هر جا كه مي ري الهي

واست تلافي نكنه زموني

قناري



پرهای طلایی
آواز غریب
قفس زیبا
و دانه های فراوانم
همه را میدهم
تا لحظه ای کلاغ شوم
و آسوده در باغ بچرم

شايد


وقـتـی زمــان درست زمـــانـی که بــاید است
لابـد جـهــان درست همـــانـی که بــاید است
هِی می کـنـیــــم سـر بـه گــریـبــانـمـان فـرو
این سوز سرد مـــالِ خـــزانـی کـه بــایـد است
هــر کـس به فــکر خویش فـرو مُرده در خودش
مـحـتـــاج آب و تــکـه ی نــانـی که بــایـد است
دستی نمی فشـاری و دستت فشرده نیست
هـــر چـنـد در تو تــاب و تــوانــی که باید است -
- امّــا نمـی تــوانــی و خــو کــــرده ای بـه درد
این رسم زندگی ست بمانی ... که باید است
گــیـــرم نـمـــانی و بــروی ، آخــرش که چه ؟!
این مرگ نیست ! این خفقــانی که بــاید است
خــوشــحـــال بـــاش بـخــتِ سـیــاهِ شبِ بلند
شب بــاب میـل توست ، همانی که باید است
هِی شعــر می سرایـم و هِی می فروشمش
ایـن شعر نیست ، بـلکه دُکــانی که باید است
حــرفِ بــزرگ مـــالِ دهـــــانِ بـــزرگ هــاست
حــرفِ حــقـیـر مـــالِ دهــانی که باید است ...

ازاد.امين پور


چانچو را
زمین گذاشت
زنبیل ها را
پیش چشم رهگذران
و فریاد زد
آزاد
ماهی آزاد
دهان ماهی ها
همچنان باز مانده است

شنبه ۲۹ مارس ۲۰۰۸

آ ه ه ه ه ه ه


مغز متفكر ترين انسانها را ، گلوله نادان ترين آدم ها مي شكافد.

حيدرزاده




آخرين ديداربا مريم حيدرزاده در سوئد
هشدار سبز
کاش بيايم براي بي پناها سايبون باشيم
با دلاي دل شکسته کمي مهربون باشيم
***
کاش بيايم به باغبونا کمي حرمت بذاريم
احترام دلاي شکسته رو نگهداريم
***
کاش به مهربونترا دين مون و ادا کنيم
سهم خوشبختي مون و وقف بزرگترا کنيم
***
کاش يه کاري بکنيم که خستگيها دربشه
مرحمي بشيم که زخم آدما بهتربشه
***
کاش که شاخه درخت زندگي رونشکنيم
هفته اي يه بار به باغبونامون سربزنيم
***
کاش که پاک کنيم تمام اشکايي که جاريه
خوب نگه داريم چيزي که واسه يادگاريه
***
کاش دس پرنده هاي بي پناه وبگيريم
توي آسمون بريم دامن ماه وبگيريم
***
کاش با مهربوني مون غصه ها رو کم بکنيم
رشته هاي عشق و تا هميشه محکم بکنيم
***
کاش بشينيم پاي صحبت اونا که بي کسن
اگر درد و دل کنن به آرزوشون ميرسن
***
کاش تو عصري که همش سنگيه وآهنيه
بگيم از چيزهايي که خوب ولي رفتنيه
***
کاش هنوز دير نشده قدر هم و خوب بدونيم
نکنه دير بشه تا ابد پشيمون بمونيم
***
کاش که اين يه جمله هيچ موقع ز يادمون نره
آدمي چه خوب باشه چه بد باشه مسافره
غصه نخورمسافر
غصه نخور مسافر اينجا ما هم غريبيم
از ديدن نور ماه يه عمره بي نصيبيم
***
فرقي نداره بي تو بهارمون باپاييز
نمي بيني که شعرام همه شدن غم انگيز
***
غصه نخور مسافر اونجا هوا که بدنيست
اينجا ولي آسمون باريدن هم بلد نيست
***
غصه نخور مسافر فداي قلب تنگت
فداي برق ناز اون چشماي قشنگت

پابلو نرودا

Monday entangles itself with Tuesdayand the week with the year:
time cannot be severed
with your weary shears,
and all the names of the day
the water of night clears.
No man can call himself Peter,
no woman Rose or Mary,
we are all sand or dust,
we are all rain in the rain.
They have told me of Venezuelas,
Paraguays and Chiles,
I don’t know what they’re talking about:
I know the skin of the Earth
and I know that it has no name.
When I lived among roots
they delighted me more than flowers,
and when I talked to a stone
it echoed like a bell.
It is so slow the spring
that lasts the winter long:
time has lost his shoes:
one year’s four centuries.
When I go to sleep each night
what am I called, not called?
And when I wake up, who am I
if it wasn’t ‘I’ who was sleeping?
This is to say that as soon as we
are thrust out into life,
that we come ly born,
that our mouths are not filled
with all these dubious names,
with all these mournful labels,
with all these meaningless letters,
with all this ‘yours’ and ‘mine’,
with all this signing of papers.
I think to confound things
mingling them, hatching them ,
seeing through them, stripping them naked,
until the light of the earth
has the unity of the ocean,
a generous integrity,
a crackle of starched perfume.
این همه نام
دوشنبه محصور می کند خویش را با سه شنبه و هفته با سال .
نمی شود بگسلد زمان با قیچی کسل کننده ات،و تمام نامهای روز را آب شب می شوید !
هیچ مردی نمی تواند بنامد خویش را :پیتر ؛چنانکه هیچ زنی :رز یا ماری .ما ،همه، ماسه ایم و غبار ؛ما ،همه ، بارانیم در باران !
با من از ونزوئلا ها سخن گفتند ، از پاراگوئه ها ،شیلی ها ؛نمی دانم از چه می گویند .من تنها ، پوسته زمین را می شناسم و می دانم که نامی ندارد !
وقتی می زیستم در میان ریشه ها لذتم می بخشیدندبیش از گلها ؛ و آنگاه که سخن می گفتم در میانه صخره ها پژواک می شد صدایم چون ناقوسی .
آنک بهاری می آید آهسته اهسته که درازنای زمستان را تاب آورده است ؛ زمان گم کرده کفشهایش را ؛یکسال چهار قرن به طول می انجامد !
هر شب به گاه خفتن ،چه نامیده می شوم ونمی شوم ؟!و به گاه بیداری کی ام ،اگر این نیست «من» ای که به خواب رفته بود ؟! این می گویدمان که پرتاب می شویم در کام زندگی از همان بدو تولد که نیانباشته دهانهامان با این همه نامهای مشکوک با این همه برچسبهای غم انگیزبا این همه حروف بی معنا با این همه «مال تو » و « مال من »با این همه امضای کاغذها !
می اندیشم به شوراندن اشیا ، در آمیختن شان ،دوباره برآوردنشان ،ذره ذره برهنه کردنشان ، تا آنجا که داشته باشد ، نور زمین یگانگی دریا را :تمامیتی سخاوتمند و خش خش عطری استوار را !


ترا من چشم در راهم

ترا من چشم در راهم شباهنگام

که میگیرند در شاخ تلاجن سایه ها رنگ سیاهی

وزان دل خستگانت راست اندوهی فراهم

تو را من چشم در راهم

شباهنگام در آن دم که دره ها چون مرده ماران خفتگانند

در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام

گرم یاد آوری یا نه ، من از یادت نمی کاهم

تو را من چشم در راهم

گران ترين مرغ عشق دنيا


يه گوله پر فر خورده!!!!!

فروغ فرخ زاد


دلم گرفته‌است / دلم گرفته‌است / به ایوان می‌روم و انگشتانم را / بر پوست کشیدهٔ شب می‌کشم / چراغ‌های رابطه تاریکند / چراغهای رابطه تاریکند / کسی مرا به آفتاب / معرفی نخواهد کرد / کسی مرا به میهمانی گنجشک‌ها نخواهد برد / پرواز را به خاطر بسپار / پرنده مردنی ست

زخم شيرين


دستی که زخم می زند ٬ نا پیداست

اما زخم ٬

عریان تر از طلوع آینه در روز است

شاید که تن به تیغ دوست سپردن

راهی به سوی تست

... دوستی دیگر ٬ دستی دیگر ٬ و ... زخمی دیگر ...

ترجمه داستان جوليااسويرر

جوليا اسويرر
Julia Swearer
مترجم : هادي محمدزادهايمي
دستش را زير چانه‌اش قرار داده بود و روي پله‌هاي كاملاً ‌ سرد، نشسته و نامة لكه لكه شده با جوهري را هم با دست ديگرش، محكم چسبيده بود. همين طور خيره شده بود به پايين سه دري كه با يك خط بزرگ قرمز روي آن‌ها نوشته شده بود: براي فروش، و زير آن نيز با حروف كوچك اين عبارت به چشم مي‌خورد : فروخته شد." به آهستگي اشك‌هايش از گونه فرو غلتيد و تالاپي روي نامه افتاد. حروف (ايمي عزيز!) داشتند در اشكهايش حل مي‌شدند.آنرا مچاله و گلوله كرد و با بي‌مبالاتي خواست سر به نيستش كند. آه سردي سر داد و دوباره آن را برداشت. شايد فكر مي‌كرد اگر آن را نابود نمي‌كرد مادرش امكان داشت آن را بخواند. ايمي نامه را در جيبش گذاشت كه البته تا حدي از روي شلوارش قلنبه به نظر مي‌رسيد. با عجله در طول خيابان به سمت خانة اميلي، به راه افتاد. چرا كه كورسوي اميدي آنجا وجود داشت. با حقارت به كلون در چشم دوخت . آيا جرأتش را داشت؟ نه، البته نه! خانه مال آنها نبود. تا سپتامبر خانوادة جديدي به آنجا نقل مكان نمي‌كرد و حالا هنوز ماه ژوئيه بود. همچنان كه كلون فلزي در را به آهستگي باز مي‌كرد كلمات نامه‌اي را كه مي‌خواست دورش بياندازد در ذهن مرور مي‌كرد.ايمي! در حياطِ پشتي منزل، زير سنگي را وارسي كن! دوست تو اميلي.كاغذ را از جيبش بيرون كشيد و با احتياط آن را به صورت مربعي تر و تميز تا كرد و در جيب عقب شلوارش گذاشت و به دنبال سنگ، در حياط پشتي منزل، شروع به قدم زدن كرد و پس از مدتي سنگي ناصاف را در گوشة حياط زير يك خارپشته پيدا كرد. زير آن فقط مقداري كرم كدو و چند دسته مورچة قرمز وجود داشت." اوه!فريادي زد و عقب پريد و سنگ با صداي تالاپي، روي زمين افتاد.در همان نزديكي چشمش به سنگ قهوه‌اي مايل به قرمزي خورد كه او و اميلي اغلب آن را با پتوي مخصوص عروسك‌ها مي‌پوشاندند و براي چيدن اسباب بازي‌هاي مخصوص دم كردن چاي از آن استفاده مي‌كردند. آن را عقب كشيد و آن آنجا بود، يك قوري مسي كوچك پيچيده در يك پتوي عروسكي شطرنجي قرمز و سفيد. با شستش، كمي از خاك‌هاي اطراف قوري را پاك كرد. پتو و قوري برنجي را برداشت چند قطعه اسباب بازي شكستني هم داخل پتو پيچيده شده بود. در خانه‌اشان را كه باز كرد عطر خانه به دماغش خورد. عطر ناشي از پختن شكلات و شيريني. " ايمي، اين همه زمان بيرون چكار مي‌كردي ؟ اين مادرش بود كه با كنجكاوي از او سوال مي‌كرد." آه، هيچكار.نمي‌خواست اقرار كند كه بدون اجازه وارد خانة قديمي اميلي شده است. تكة بزرگي از شيريني را قاپ زد و آماده شد كه آن را در دهانش بگذارد كه در همين لحظه احساس كرد شيريني از دستش رها شد.امروز برات يه نامه اومده مي‌خواستم اينو زودتر بهت بگم اما تو مدت زيادي بيرون بودي و خيلي نگرانت شده بودم كه توي راه برات اتفاقي نيفتاده باشه" تشكر،ايمي اين را گفت و نامه را قاپيد و پله‌ها را به سمت اتاقش طي ‌كرد و مادرش به نشانة دلواپسي شانه‌هايش را بالا انداخت. روي تختش پريد و در حالي كه به موهايش اجازه ‌داد در اطرافش پخش و پلا شوند روي تخت دراز كشيد و شروع به خواندن نامه كرد.ايمي عزيز، نيويورك حقيقتاً بزرگ است. من در مدرسه دوستان زيادي پيدا كردم ، اما يك دوست ويژه دارم كه مي‌خواهم كمي با تو در مورد او بگويم نام او مادلين است. با هم آخراي شب به سينما رفتيم. بانوي بليط فروش واقعاً‌ آدم خوبي بود او به مادلين اجازه داد كه مجاني وارد شود.ايمي احساس كرد مهره‌هاي پشتش تير مي كشند آماده شد كه فرياد بزند. گيج و داغ بود ، و تقريباً فرياد مادرش را نشنيد كه صدايش مي‌زد، " ايمي، ميز چيده شد. وقتشه كه بياي!خودش را به طبقة پايين رساند. موهايش اشكهايش را پوشانده بود. پشت ميز كنار والدينش نشست. پدرش، مردي بلند قد بود كه معمولا ‌ًاكثر وقتش را در اداره مي‌گذرانيد اگر قرار نبود كه به آن‌ها بگويد موضوع از چه قرار است گريه‌اش را قطع مي‌كرد و راحت مي‌نشست و شامش را مي‌خورد با اوقات تلخ آنجا نشست و در سكوت شروع به خوردن شامش كرد. در طول شام به اين فكر مي‌كرد كه چگونه اميلي و مادلين دوستان خوبي براي هم شده بودند. همانطور كه نخود فرنگي‌ها را به دهان مي‌ريخت شك داشت اميلي و مادلين دوستان خوبي براي هم شده باشند بدبينانه به فكر فرو رفت درست قبل از دسر، ايمي خواست كه او را معذور بدارند نه حوصله خوردن كنسرو را داشت نه حوصلة خوردن نان بادامي‌ها را.تابستانِ بعد هنگام عصر كه خورشيد در حال غروب بود درِ تور سيمي را باز كرد، و اجازه‌ داد محكم پشت سرش بسته شود ، در حالي كه سست و بي حوصله بود بي هدف در طول علف‌هاي نمناك شروع به حركت كرد. به عوض نشستن روي تاب خودش ، صندلي خاليِ آن را به جلو و عقب ‌كشيد. سپس به سرعت آنچه را او و اميلي با عروسك‌هايشان انجام مي‌دادند در ذهنش مرور كرد. ناگهان به سمت صندلي لاستيكي هجوم برد و طناب‌هاي آن را گرفت و به شدت خودش را هل داد تا انگشتان پايش به شاخه‌هاي درخت ماگنوليا رسيد و سپس خودش را به سمت زمين مايل كرده و سرش را به سمت زمين كج كرد و اجازه داد نوك موهايش علف‌ها را لمس كند. احساس مي‌كرد سرش سبك‌تر شده است و حالا قادر بود مطالب نامه‌اي را كه قرار بود براي اميلي بنويسد در سرش هجي كند. بايد چيزهايي شبيه اين بگويد:" اميلي عزيز،...اما فوراً‌ اخمي كرد و در سرش روي اين كلمة (عزيز) را قلم گرفت... ديروز در محل بازي هميشگي‌مان در طبيعت، يك همبازي جديد ، پيدا كردم نامش گلوريسا است،اين نامي بود كه ايمي از يكي از كتاب‌هاي مربوط به داستان‌هاي پري‌اش گرفته بود او بايد به اميلي بگويد كه او و گلوريسا با كاشت بهتر گياه چاي در طبيعت براي باروري بهتر چاي، جايزه‌اي هم برده‌اند او بايد بگويد كه آنها بيشتر وقتشان را با هم صرف مي‌كنند.از روي تاب پايين پريد و در تاريكي به سمت خانه‌اشان دويد. آن شب، چراغ مطالعه‌اي روشن كرد و روي تختش نشست و با احتياط هر چه را در سر داشت روي كاغذ نوشت. سپس خوابش گرفت خواب ديد كه همانطور كه دارد به صورت اميلي نگاه مي‌كند، نامه را برايش مي‌خواند. فردا صبح ايمي با خوشحالي تمام از خواب برخاست. روي تختش غلتي زد نامه را قاپيد و انگشتان پايش را در دم‌پايي آبي پنبه‌اي‌اش فرو برد و در طول هال سر خورد و از پله‌ها پايين رفت. پدر و مادرش از اينكه او مي‌خواهد چه كند بي خبر بودند. فورا‌ً وارد اتاقش شد شلوار جين و ژاكت يقه‌دارِ قرمزش را پوشيد و پله‌ها را يكي يكي طي كرده و از در بيرون رفت. مي‌دانست كه پدرش و مادرش ساعت 9 بيدار مي‌شوند پس بايد عجله مي‌كرد براي اينكه ببيند ساعت چند است نگاهي كوتاه به ساعت مچي‌اش انداخت. تقريباً‌ ساعت 8 و سي دقيقه بود. مي‌دانست كه فقط نيم ساعت وقت دارد. تا ادارة پست تقريباً‌ دوازده‌دقيقه راه بود. ايمي همه راه را دويد وقتي كه دستگيرة‌ در برنجي دفتر پست را چرخاند داشت نفس نفس مي‌زد. به سرعت داخل شد و به سمت پيشخوان حركت كرد ، پاكت را روي پيشخوان مرمري قرار داد و زنگ كوچكي را فشرد. كارمندي كه موهاي خاكستري كوتاهي داشت پيدايش شد و به ايمي لبخندي زد.چه كمكي از دست من بر مياد؟ايمي با دقت به او خيره شد ؛ هميشه علاقه داشت به پوست چين خورده دور چشم‌هاي آقاي هينز هنگام لبخند زدن دقت كندبا كمي احساس خجالت گفت:-يه تمبر مي‌خوام براي اين نامه- اين نامه به نظر مي‌رسه كه 37 سنت تمبر بخوادايمي از او تشكر كرد يك چهارم دلار به اضافة يك ده سنتي و يك دو سنتي پرداخت و تمبر را ليس زد و آن را گوشة پاكت چسباند و سپس آن را از زير دستگاهي كه روي آن نوشته شده (مُهرِ نامه) گذراند.دو هفته سپري شد و هر روز از روز ديگر بر او سخت تر مي‌گذشت بيشتر روز را به آنچه انجام داده بود مي‌انديشيد. بيشتر فكر مي‌كرد كه كار اشتباهي انجام داده است. اگر حتي اميلي براي خودش دوست جديدي دست و پا كرده بود او نبايد به آن‌ها حسودي‌اش مي‌شد.خود او هم از وقتي اميلي آن‌ها را ترك كرده بود دوستان زيادي پيدا كرده بود. آنها دوستاني واقعي او بودند نه مثل گلوريسا. چرا او بايد نامه‌اي را مي‌فرستاد كه نشانگر اشتباه روشن او بود.يك روز دلگير كه خورشيد پشت ابرها قايم شده بود ايمي صداي ضعيفي را پايين پشت پنجره اتاقش شنيد انگار صداي يك كاميون سر بستة در حال حركت بود. شك داشت كه مال همسايه‌هاي جديدشان باشد. به سرعت از پشت پرده‌ها پايين را نگاه كرد. در عوض يك كاميون قهوه‌اي بزرگي را ديد كه جلوي خانه‌اشان پارك شده و انگار مربوط به كمپاني ترابري و حمل و نقل بود. مردي از كاميون خارج شد و زنگ درشان را به صدا درآورد. ايمي مي‌توانست صداي قدمهاي مادرش را بشنود كه از اتاق نشيمن به سمت در در حركت بود.مادر، در را كه باز كرد مرد گفت:من بسته‌اي براي ايمي تاش دارم بايد اينجا را امضاء ‌كنيد،مرد صداي بمي داشت مثل صداي پدرش اما كمي بم‌تر. ايمي فوراً به طبقة‌ پايين دويد و مادرش را ديد كه در حال امضا كردن است. مادر برگشت و در حالي كه جعبة‌ قهوه‌اي بزرگي را در دست داشت گفت،توكجايي ؟ اين بسته براي تو اومده" ايمي به بسته خيره شد ،تعجب برش داشته بود كه اين بسته از چه كسي برايش پست شده است.حتي نزديكي‌هاي سالروز تولدش هم نبود جشن كريسمس هم كه پنج ماه ديگر بود.از مامانش تشكر كرد، پله‌ها را بالا رفت و بسته را به اتاقش برد، با يك دستش بسته را گرفت كه بتواند با دست ديگر در را پشت سرش ببندد. كلمة (شكستني) كه پشت بسته به چشم مي‌خورد باعث شد كه او با احتياط بسته را تا تختش حمل كند. قيچي‌اي را از كشوي ميزش در آورد و با احتياط نوار روي جعبه را بريد. به جعبه خيره شد. عروسك چيني زيبايي در كاغذ پيچيده شده بود. وقتي آن را بلند كرد، پلك‌هاي چشم عروسك باز شدند و چشم‌هاي آبي‌اش درخشيدند. يك لحظه يادداشتي كه به عروسك سنجاق شده بود توجهش را جلب كرد. مي‌خواهم شما از نزديك با دوست من آشنا شويد او به وسايل اسباب بازي دم كردن چاي و رفتن به سينما علاقه دارد. نامه‌ات در مورد دوست جديدت گلوريسا به دستم رسيد. برات آرزوي خوشوقتي مي‌كنم. شايد وقتي كه دوباره همديگر را ببينيم بتوانيم با عروسك‌هايمان به سينما برويم. ايمي با احساس عذاب وجدان نامه را از سنجاق در آورد و آنرا روي ميز كنار تختش گذاشت. سپس به سرعت عروسك مورد علاقه‌اش سارا، قوري برنجي و پتوي اميلي و عروسك چيني جديد را قاپيد، و همچنان كه به سرعت از پله‌ها پايين مي‌رفت فرياد زد: مامان! من چند دقيقه مي‌رم بيرون زودي بر مي‌گردم، و قبل از اينكه مادرش وظيفة تميز كردن برخي چيز‌ها را به او محول كند از خانه بيرون زد. با عروسكها از وسط چمنزار عبور كرد ، جست و خيز مي‌كرد و هواي تازه صبح را به درون ريه هايش مي‌فرستاد. به در خانة قديمي ايملي كه رسيد ، هنوز نفس‌نفس مي زد، كلون را باز كرد، و با عجله به سمت حياط پشتي به راه افتاد ، به سرعت سنگي را كه اسباب بازي‌هاي دم كردن چاي را روي آن مي‌گذاشتند و مدت زمان زيادي با هم روي آن بازي كرده بودند پيدا كرد. پتوي كوچك را پهن كرد و سارا و عروسك جديد را كنار هم نشاند و با چهره‌اي شاد و خندان گفت: سارا! مي‌خوام با دوست جديدت مادلين آشنا بشي.

چهارشنبه ۱۹ مارس ۲۰۰۸

عيد شما مبارك



دوش از جناب اصف پيك بشارت امد كز حضرت سليمان عشرت عشارت امد
خاك وجود ما را از اب ديده گل كن ويرانسراي دل را گاه عمارت امد



عيد نوروز بر همه ايرانيان وايران دوستان خيلي خيلي خيلي خيلي مبارك.




رسيد مژده كه امد بها رو سبزه دميد وظيفه گر برسد مصرفش گل است ونبيد

سه‌شنبه ۱۸ مارس ۲۰۰۸

كيفر

در اينجا چهار زندان است
به هر زندان دو چندان نقب در هر نقب چندين حجره
در هرحجره چندين مرد در زنجير ...
از اين زنجيريان يکتن زنش را در تب تاريک بهتاني به ضرب دشنه اي کشته است
از اين مردان يکي در ظهر تابستان سوزان نان و فرزندان خود را
بر سر برزن به خون نان فروش سخت دندان گرد آغشته است
از اينان چند کس در خلوت يکروز باران ريز بر راه رباخواري نشسته اند
کساني درسکوت کوچه از ديوار کوتاهي به روي بام جسته اند
کساني نيم شب در گورهاي تازه
دندان طلاي مردگان را مي شکستند
من اما هنچکس را در شبي تاريک و توفاني نکشته ام
من اما راه بر مرد ربا خواري نبسته ام
من اما نمنه هاي شب ز بامي بر سر بامي نجسته ام
در اينجا چهار زندان است به هر زندان دوچندان نقب
و در هر نقب چندين حجره در هر حجره چندين مرد در زنجير
در اين زنجيرنان هستند مرداني که
مردار زنان را دوست مي دارند
دراين زنجيريان هستند مرداني که در رويايشان هر شب
زني در وحشت مرگ از جگر بر مي کشد فرياد
من اما در زنان چيزي نمي يابم ...
گر آن همزاد را روزي نيابم ناگهان خاموش
من اما در دل کهسار روياهاي خود
جز انعکاس سرد آهنگ صبور اين علف هاي بياباني که مي دويند و
مي پوسند ومي خشکند ومي ريزند , با چيزي ندارم گوش
مرا گر خود نبوداين بند شايد بامدادي همچو يادي دورو لغزان
مي گذشتم از طراز خاک سرد پست
جرم اين است جرم اين است

به نزدساحر رفت اسيابان
كه بار گندمم را ارد گردان
جوابش داد خيلي كار دارم
سر خر را به سوي خانه گردان
به خشم امد از او ساحر چنين گفت
سر از فرمان من هرگز مپيچان
وگرنه ميكنم نفرين تورا من
بخوانم وردي از اوراد پنهان
كه در حال اين خر تو سنگ گردد
شوي اواره كوه و بيابان
چو بشنيد اسيابان اين سخن را
جوابش داد كه اي سحار نادان
اگر توداري اين قدر و كرامت
كه فرمانت روا باشد به كيوان
چرا خواهي خر من را كني سنگ
بخوان ان ورد پنهان را هم الان
كه گردد ارد بارگندم تو
مرا هم بي سبب از خود مرنجان

عكس زن مستر بين


شعر براي بچه ها



سلام اقاي نجار تو پركاري توخوبي
دكان كوچك توست پراز اسباب چوبي

ببين اين صندلي هست براي مامناسب
ولي پولي نداريم پدر جان است كاسب



هميشه گاري او پر از عطر گلابيست
به غير از جنس ارزان درون گاري اش نيست


ولي با اين همه كار پدر هي ميخورد غم
هميشه كار او سخت هميشه سود او كم


بيا اقاي نجار صميمي باش با ما
بيا اين صندلي را بده قسطي به بابا

ماجراي الاغ و اهو

آهو خيلي خوشگل بود. يک روز يک پري سراغش اومد و بهش گفت: آهو جون!دوست داري شوهرت چه جور موجودي باشه؟آهو گفت: يه مرد خونسرد و خشن و زحمتکش.پري آرزوي آهو رو برآورده کرد و آهو با يک الاغ ازدواج کرد. شش ماه بعد آهو و الاغ براي طلاق سراغ حاکم جنگل رفتند.حاکم پرسيد: علت طلاق؟آهو گفت: توافق اخلاقي نداريم, اين خيلي خره.حاکم پرسيد: ديگه چي؟آهو گفت: شوخي سرش نميشه, تا براش عشوه ميام جفتک مي اندازه.حاکم پرسيد: ديگه چي؟آهو گفت: آبروم پيش همه رفته, همه ميگن شوهرم حماله.حاکم پرسيد: ديگه چي؟آهو گفت: مشکل مسکن دارم, خونه ام عين طويله است.حاکم پرسيد: ديگه چي؟آهو گفت: اعصابم را خورد کرده, هر چي ازش مي پرسم مثل خر بهم نگاه مي کنه.حاکم پرسيد: ديگه چي؟آهو گفت: تا بهش يه چيز مي گم صداش رو بلند مي کنه و عرعر مي کنه.حاکم پرسيد:ديگه چي؟آهو گفت: از من خوشش نمي آد, همه اش ميگه لاغر مردني, تو مثل مانکن ها مي موني.حاکم رو به الاغ کرد و گفت: آيا همسرت راست ميگه؟الاغ گفت: آره.حاکم گفت: چرا اين کارها رو مي کني ؟الاغ گفت: واسه اينکه من خرم.حاکم فکري کرد و گفت: خب خره ديگه چي کارش ميشه کرد.نتيجه گيري اخلاقي: در انتخاب همسر دقت کنيد.نتيجه گيري عاشقانه: مواظب باشيد وقتي عاشق موجودي مي شويد عشق چشم هايتان را کور نکند.

باران


واي، باران؛ باران؛
شيشه پنجره را باران شست.
از دل من اما،
چه کسي نقش تو را خواهد شست؟
من شکو فائي گلهاي اميدم را در روءياها مي بينم،
و ندائي که به من مي گويد:
"گر چه شب تاريک است
دل قوي دار،
سحر نزديک است
از گريبان تو صبح صادق، مي گشايد پر و بال.
تو گل سرخ (نازنين)مني، تو گل ياسمني
تو مثل چشمه نوشين کوهساراني
تو مثل قطره باران نو بهاراني،تو روح باراني
تو چنان شبنم پاک سحري؟
- نه، از آن پاکتري.
تو بهاري؟ نه،-بهاران از توست.
از تو مي گيردوام، هر بهار اينهمه زيبايي را.
گل به گل،سنگ به سنگ اين دشت
يادگاران تواند.
رفته اي اينک و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت سوکواران تواند.
در دلم آرزوي آمدنت مي ميرد
رفته اي اينک،اما آيا باز بر مي گردي؟
چه تمناي محالي دارم خنده ام مي گيرد!
در ميان من و تو فاصله ها ست.
گاه مي انديشم،
-مي تواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري!
تو توانائي بخشش داري.
دستهاي تو توانائي آن را دارد؛
-که مرا، زندگاني بخشد.
وتو چون مصرع شعري زيبا،
سطر برجسته اي از زندگي من هستي.
من در آئينه رخ خود ديدم، و به تو حق دادم.
آه مي بينم،مي بينم
تو به اندازه تنهائي من خوشبختي
من به اندازه زيبائي تو غمگينم
آرزومي کردم،
که تو خواننده شعرم باشي.
-راستي شعر مرا مي خواني؟-
نه،دريغا،هرگز،
باورم نيست که خواننده شعرم باشي.
- کاشکي شعر مرا مي خواندي!-

دوشنبه ۱۷ مارس ۲۰۰۸

شاملو,گربدين سان

گر بدين سان زيست بايد پست.

من چه بي شرمم اگرفانوس عمرم را نياويزم،

بربلند كاج خشك كوچه ي بن بست.

...........
گر بدانسان مرد بايد پاك.


من چه ناپاكم اگر ننشانم از ايمان خود چون كوه،
يادگاري جاودانه، برتراز اين بي بهاي خاك.

در فراسوي مرزها تنت تو را دوست مي دارم
آينه ها و شب پره هاي مشتاق را به من بده
روشني وشراب را , آسمان بلند وکمان گشادهء پل
پرنده ها و قوس و قزح را به من بده
و راه آخرين را درپرده اي که مي زني مکررکن !
در فراسوي مرزهاي تنم تو را دوست مي دارم
در آن دور دست بعيد که رسالت اندامها پايان مي پذيرد
و شعله و شور تپش ها و خواهش ها به تمامي فرو مي نشيند
و هر معنا قالب لفظ را وا مي گذارد
چنان چون روحي که جسد را در پايان سفر
تا به هجوم کرکس هاي پايانش وا نهد ...
در فراسوي عشق تو را دوست مي دارم
در فراسوي پرده و رنگ
در فراسوي پيکرهايمان ... با من وعده ديداري بده

بزرگي






بزرگي داد يک درهم گدارا
که هنگام دعا ياد آر مارا
***
يکي خنديد و گفت اين درهم خرد
نمي ارزيد اين بيع و شرارا
***
روان پاک را آلوده مپسند
حجاب دل مکن روي و ريارا
***
مکن هر گز به طاعت خودنمايي
بران زين خانه نفس خود نمارا
***
بزن دزدان راه عقل راراه
مطيع خويش کن حرص و هوي را
***
چه دادي جز يکي درهم که خواهي
بهشت و نعمت ارض و سمارا
***
مشو گر ره شناسي پيروآز
که گمراهيست راه اين پيشوارا
***
نشايد خواست از درويش پاداش
نبايد کشت احسان و عطارا
***
صفاي باغ هستي نيک کاريست
چه رونق باغ بي رنگ و صفارا
***
به نوميدي در شفقت گشودن
بس است اميد رحمت پارسارا
***
تو نيکي کن به مسکين وتهيدست
که نيکي خود سبب گردد دعارا
***
از آن بزمت چنين کردندروشن
که بخشي نور بزم بي ضيارا

آزمون تیزهوشان در اردبیل

1- کدامیک از تیم های زیر انگلیسی است؟
الف)پاس ایران ب)رئال مادریداسپانیا ج)استقلال تهران د)رم ایتالیا
درصد پاسخگویی به گزینه ها:
الف)80% ب)0% ج)10% د)10%
2- حاصل عبارت مقابل را بدست آورید. 4 = 2+2
الف)5 ب)3 ج)سوال اشتباه است د)اطلاعات مسئله کافی نیست
درصد پاسخگویی به گزینه ها:
الف)10% ب)5% ج)35% د)50%
3- در جنگ رستم و سهراب ،سهراب به دست چه کسی کشته شد؟
الف) سهراب ب) تهمینه ج)سرطان داشت د)ایدز
درصد پاسخگویی به گزینه ها:
الف)90% ب)5% ج)2% د)3%
4- بز کوهی در کجا زندگی می کند؟
الف)در قیطریه ب)در دریا ج)کویر لوت د)زیر زمین
درصد پاسخگویی به گزینه ها:
الف)15% ب)35% ج)5% د)45%
5- بیت زیر از کیست؟ (راهنمایی :نام شاعر در شعر آمده است)
حضوری گر همی خواهی از او غافل مشو حافظ
متی ما تلقی من تهوی دع الدنیا و اهملها
الف)حضور ب)غافل ج)متی د)گر
درصد پاسخگویی به گزینه ها:
الف)10% ب)70% ج)20% د)0%
6- یک موجود تک سلولی چند سلول دارد؟
الف)سلول ندارد مولکول دارد ب)بیش از یک میلیارد
ج)سوال در حد فوق دکتراست د)هیچکدام
درصد پاسخگویی به گزینه ها:
الف)10% ب) 25% ج)65% د)0%
7- دخالت های آمریکا در ایران چه مشکلاتی پدید می آورد؟
الف)هیچ غلطی نمی تونه بکنه ب)فعلا سرش تو عراق گرمه
ج)بن لادن نمی ذاره د)همه موارد
درصد پاسخگویی به گزینه ها:
الف)50% ب)25% ج)10% د)15%
8- تحقیقات انیشتین منجر به پیدایش کدام از نظریه های زیر شد؟
الف)نظریه نسبیت خاص ب)نظریه نسبیت عام
ج)نظریه داروین د)الف و ب
درصد پاسخگویی به گزینه ها:
الف)0% ب)0% ج)0% د)100%

عكس ماشين

benz
































BMW

















































نماد حيوان ها



اهو (مظهر ازادگی و بی گناهی )
اسب (هوشیاری ، شجاعت ، نجابت )
پلنگ ( تکبر و بلند پروازی )
جغد ( شومی و نحسی )
باز ( فال نیک )
خر ( کودنی و صبوری )
بره (معصومیت )
خرس (پر خوردنی )
بلبل(بی توجهی و شیدایی )
خرگوش ( غفلت )
بوقلمون (چند رنگی و بی اثباتی )
روباه ( مکر و حیله )
بزغاله (شیطنت )
سگ ( وفاداری )
ببر ( ضعیف کشی)
شیر ( شجاعت و قدرت )
بوتیمار (حرص و طمع )
پرستو (فال نیک و بهار )
شتر (کینه توزی )
طوطی ( تقلید )
عقاب (خودسپندی )
کرکس ( غرور و تکبر )
لک لک (شادی و نشاط )
سیمرغ ( بلند پروازی و همت )
کبک ( خوش خدامی و طنازی )
زرافه ( بلندی و نشخواری )
کلاغ ( شومی و نحسی )
ماهی ( زیبایی )
گربه ( بی وفایی و دزدی )
فیل ( یکدلی و قدرت )
گرگ ( درنگی و تجاوز )
نهنگ (عظمت و درندگی )
موش (حقارت )
کفتار (دزدی و نحسی )
میمون ( تقلید و اطوار )
عقرب ( زیرکی و خودنمایی )
هما ( سعادت )
قناری ( خوش اوازی )
هدهد (مژده )
کرگردن ( تنومندی پرزوری )

تو کی هستی


تو کی هستی ؟

نمی دونم

از کدوم ایل و تباری

که شروعت زندگی بود

ای که از جنس بهاری

تو کدوم ستاره ای نور

که چشات پر از فروغ
یا کدوم وسعت نابی


که صدات پر از بلوغ

تو کدوم وسوسه هستی

که نبودنت شکسته

از کجای خواب و رویا

شب من دل به تو بسته

می دونم کوچه قلبم

تنگ و تاریک و حقیر

ِاما کاشکی تو بدونی

که دلم پای تو گیر

ايا ميدانستيد

آيا مي دانستيد که فيل بالغ در روز 220 كيلوگرم غذا و 200 ليتر آب مصرف ميكند؟

- آيا مي دانستيد که روزانه فقط در قاره آفريقا سه هزار نفر جان خود را در اثر ابتلا به بيماری مالاريا از دست ميدهند و به طور سالانه يک ميليون کودک در دنيا جان خود را بر اثر اين بيماری از دست ميدهند؟

- آيا مي دانستيد کهکشان راه شيری تقريبا" صد ميليارد ستاره دارد؟

- آيا مي دانستيد که کره مريخ 687 روزه به دور خورشيد ميچرخد؟

- آيا مي دانستيد جرم زمين 6 هزار ميليارد ميليارد تن ميباشد؟

- آيا مي دانستيد که زرافه تار صوتي ندارد و لال است و نميتواند هيچ صدايي از خود در آورد؟

- آيا مي دانستيد در سال 1987 خطوط هوايي «امريكن ايرلاينز» توانست با حذف يك دانه زيتون از هر سالاد سرو شده در پروازهاي درجه يك خود، چهل هزار دلار صرفه‌جويي كند؟

- آيا مي دانستيد که خورشيد ۳۳۰۳۳۰ مرتبه بزرگتر از کره زمين است؟

- آيا مي دانستيد که دلفين‌ها هم مانند گرگ‌ها هنگام خواب يك چشمشان را باز می‌گذارند؟

- آيا مي دانستيد تنها غذايي كه فاسد نمي‌شود، عسل است؟

- آيا مي دانستيد که انسان سالانه بيش از ۱۰ ميليون مرتبه پلک می زند؟

- آيا مي دانستيد پلک زدن خانمها تقريبا" دو برابر آقايون هستد؟

- آيا مي دانستيد قديمي ترين بنا در شمال توکيوست که پانصد هزار سال قدمت دارد؟

- آيا مي دانستيد در جهان به 6000 زبان تکلم ميشود؟

- آيا مي دانستيد اعصابي كه در بدن شما وجود دارد به اندازه فاصله زمين تا ماه است؟

- آيا مي دانستيد که فک انسان میتواند هنگام جویدن 200 پوند فشار وارد کند، در حالی که فک یک سوسمار میتواند 2000 پوند فشار وارد کند؟

- آيا مي دانستيد دما در کره ما بين 100+ تا 200- درجه سانتيگراد در نوسان است؟

- آيا مي دانستيد که شن خيس از شن خشک سبکتر است؟

- آيا مي دانستيد که نظير اثرانگشت، اثر زبان هر شخص نيز متفاوت است؟

- آيا مي دانستيد که حلزون مي‌تواند سه سال بخوابد؟

- آيا مي دانستيد روزانه 14000 نفر در جهان به بيماری هولناک ايدز مبتلا ميشوند؟

- آيا مي دانستيد زمانيکه عطسه مي‌كنيد قلب شما به اندازه يك ميليونيم ثانيه مي‌ايستد؟

دورو

اين تصوير خيلي سادست فقط 3,4متر برو عقب





حالا ديدي ادما چقدر دورواند


دانشجو در ملل مختلف


ژاپن : بشدت مطالعه می کند و برای تفریح ربات می سازد
مصر : درس می خواند و هر از گاهی بر علیه حسنی مبارک، در و پنجره دانشگاهش را می شکند
هند : او پس از چند سال درس خواندن عاشق دختر خوشگلی می شود و همزمان برادر دوقولویش که سالها گم شده بود را پیدا می کند. سپس ماجراهای عاشقانه و اکشنی پ یش می آید و سرانجام آندو با هم عروسی می کنند و همه چیز به خوبی و خوشی تمام می شود
عراق : مدام به تیر ها و خمپاره های تروریست ها جاخالی می دهد ودر صورت زنده ماندن درس می خواند
چین : درس می خواند و در اوقات فراغت مشابه یک مارک معروف خارجی را می سازد و با یک دهم قیمت جنس اصلی می فروشد
گینه بی صاحاب!! : او منتظر است تا اولین دانشگاه کشورش افتتاح شود تا به همراه ? بر و بچ هم قبیله ای درس بخوانداوگاندا : درس می خواند و در اوقات بیکاری بین کلاس؛ چند نفر از قبیله توتسی را می کشد
انگلیس : نسل دانشجوی انگلیسی در حال انقراض است و احتمالا تا پایان دوره کواترناری!! منقرض می شود ولی آخرین بازماندگان این موجودات هم درس می خوانند
:ایران عاشق تخم مرغ است سرکلاس عمومی چرت می زند و سر کلاس اختصاصی جزوه می نویسد! معمولا لیگ تمام کشورهای بالا را دنبال می کند ! ? عاشق عبارت آ« خسته نباشیدآ» است، البته نیم ساعت مانده به آخر کلاس ! هر روز دوپرس از غذای دانشگاه را می خورد و هر روز به غذای دانشگاه بد و بیراه می گوید ! او سه سوته عاشق می شود ! اگر با اولی ازدواج کرد که کرد، و الا سیکل عاشق شدن و فارغ شدن او بارها تکرار می شود! جزء قشر فرهیخته جامعه محسوب می شود ولی هنوز دلیل این موضوع مشخص نشده؛ که چرا صاحبخانه ها جان به عزرائیل می دهند ولی خانه به دانشجوی پسر نمی دهند! او چت می کند! خیابان متر می کند ودر یک کلام عشق و حال می کند! نسل دانشجوی ایرانی درسخوان در خطر انقراض است


آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست
حق با سکوت بود صدا در گلو شکست
دیگر دلم هوای پریدن نمیکند
تنها بهانه ی ما در گلو شکست
سربسته ماند بغض گره خورده در دلم
آن گریه های عقده گشا در گلو شکست
ای داد کس به داغ دل باغ دل نداد
ای وای های های عزا در گلو شکست
آن روزهای خوب که دیدیم خواب بود
خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست
تا آمدم که با تو خداحافظی کنم
بغضم امان نداد و خدا....در گلو شکست

یکشنبه ۱۶ مارس ۲۰۰۸



غبار از چهره نازت بگيرم
يه شب من پرده از رازت بگيرم
تو در چشمان من يك سيب سرخي
خدا قسمت كند گازت بگيرم...!

تنها


ادمك اخر دنياست بخند
ادمك مرگ همين جاست بخند
دست خطي كه تورا عاشق كرد
شوخي كاغذي ماست بخند
ادمك خر نشوي گريه كني!
كل دنيا سراب است بخند
ان خداي كه بزرگش خواندي


بخدا مثل تو تنهاست...بخند.

نخبه هاي باحال



اگر فکر میکنید نخبه ها فقط کسانی هستند که از هوش و ذکاوت و پشتکار زیادی برخوردارند سخت در اشتباهید!
نخبه بی حیا: ارشمیدس،به دلیل عدم رعایت شئونات در حین یافتن!
نخبه ی علاف: نیوتن، به دلیل مگس پرانی و یه قل دو قل زیر درخت سیب!
نخبه اشتباهی: ابن سینا، به دلیل نامگذاری اشتباهی کتابهایش!
نخبه ریاضی: علی پروین، به دلیل طرح نظریه: ۷۰٪ آماده ایم میماند ۴۰٪ بقیه!
نخبه منکرات سر خود: بابا طاهر عریان!
نخبه جهت یابی: علی اکبر استاد اسدی، بخاطر باز کردن دروازه ایران در بازی ایران-ژاپن!
نخبه با تعصب: علی انصاریان، به دلیل تعصب بیش از اندازه به باشگاه پرسپولیس!
نخبه آمارگیر: گراهام بل، بخاطر اختراع تلفن!
نخبه لعنتی: مخترع تلفن همراه، به دلیل اینکه اختراعش هرماه چندین ده هزارتومان برای ما قبض به ارمغان می آورد!
نخبه آدم کش: برادران رایت، بدلیل اینکه اختراع آنها یعنی هواپیما سالانه جانه چند صدنفر رو میگیره!
نخبه فداکار: پتروس، چون توانست فشار آب پشت یک سد را با یک انگشت مهار کند!
نخبه سرکاری: مونالیزا، بخاطر لبخندی که سالیان سال همه مردم دنیا را سرکار گذاشته!
نخبه برنامه کودک: مجید قناد و قلقلی، بخاطر اینکه 50ساله با همون شکل و شمایل برنامه کودک درست میکنند
.

محتسب





محتسب مستی به ره ديدو گريبانش گرفت
مست گفت ای دوست اين پيراهن است افسار نيست


گفت مستی زان سبب افتان خيزان ميروی
گفت جرم راه رفتن نيست ره هموار نيست



گفت ميبايد تو را تا خانه قاضي برم
گفت رو صبح آی قاضی نيمه شب بيدار نيست


گفت نزديک است والی را سرای آنجا شويم
گفت والی از کجا در خانه خمار نيست

گفت تا داروغه را گوييم در مسجد بخواب
گفت مسجد جای مردم بد کار نيست

گفت ديناری بده پنهان خود را ونهان
گفت کار شرع کار درهم و دينار نيست



گفت از بهر قرامت جامعت بيرون کنم
گفت پوسيدست جز نقشي ز پودو تار نيست



گفت آگه نيستی کز سر در افتادت کلاه
گفت در سر عقل ميبايد بی کلاهی ار نيست


گفت می بسيار خوردی زان چنين بيخود شدی
گفت ای بيهوده گو حرف کم بسيار نيست


گفت بايد حد زند هشيار مردم مست را
گفت هشيار بيار اينجا کسی هشيار نيست

خونه خدا كدوم وره



پيش از اينها فكر ميكردم خدا
خانه اي دارد ميان ابرها
مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتي از الماس وخشتي از طلا
پايه هاي برجش از عاج وبلور
بر سر تختي نشسته با غرور
ماه برق كوچكي از تاج او
هر ستاره پولكي از تاج او
اطلس پيراهن او آسمان
نقش روي دامن او كهكشان
رعد و برق شب صداي خنده اش
سيل و طوفان نعره توفنده اش
دكمه پيراهن او آفتاب
برق تيغ و خنجر او ماهتاب
هيچكس از جاي او آگاه نيست
هيچكس را در حضورش راه نيست
پيش از اينها خاطرم دلگير بود
از خدا در ذهنم اين تصوير بود
آن خدا بي رحم بود و خشمگين
خانه اش در آسمان دور از زمين
بود اما در ميان ما نبود
مهربان و ساده وزيبا نبود
در دل او دوستي جايي نداشت
مهرباني هيچ معنايي نداشت
هر چه مي پرسيدم از خود از خدا
از زمين، از آسمان،از ابرها
زود مي گفتند اين كار خداست
پرس و جو از كار او كاري خطاست
آب اگر خوردي ، عذابش آتش است
هر چه مي پرسي ،جوابش آتش است
تا ببندي چشم ، كورت مي كند
تا شدي نزديك ،دورت مي كند
كج گشودي دست، سنگت مي كند
كج نهادي پاي، لنگت مي كند
تا خطا كردي عذابت مي كند
در ميان آتش آبت مي كند
با همين قصه دلم مشغول بود
خوابهايم پر ز ديو و غول بود
نيت من در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا
هر چه مي كردم همه از ترس بود
مثل از بر كردن يك درس بود
مثل تمرين حساب و هندسه
مثل تنبيه مدير مدرسه
مثل صرف فعل ماضي سخت بود
مثل تكليف رياضي سخت بود
*****
تا كه يكشب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد يك سفر
در ميان راه در يك روستا
خانه اي ديديم خوب و آشنا
زود پرسيدم پدر اينجا كجاست
گفت اينجا خانه خوب خداست!
گفت اينجا مي شود يك لحظه ماند
گوشه اي خلوت نمازي ساده خواند
با وضويي دست ورويي تازه كرد
با دل خود گفتگويي تازه كرد
گفتمش پس آن خداي خشمگين
خانه اش اينجاست اينجا در زمين؟
گفت آري خانه او بي رياست
فرش هايش از گليم و بورياست
مهربان وساده وبي كينه است
مثل نوري در دل آيينه است
مي توان با اين خدا پرواز كرد
سفره دل را برايش باز كرد
مي شود درباره گل حرف زد
صاف و ساده مثل بلبل حرف زد
چكه چكه مثل باران حرف زد
با دو قطره از هزاران حرف زد
مي توان با او صميمي حرف زد
مثل ياران قديمي حرف زد
ميتوان مثل علف ها حرف زد
با زبان بي الفبا حرف زد
ميتوان درباره هر چيز گفت
مي شود شعري خيال انگيز گفت....
تازه فهميدم خدايم اين خداست
اين خداي مهربان و آشناست
دوستي از من به من نزديك تر
از رگ گردن به من نزديك تر….

شنبه ۱۵ مارس ۲۰۰۸



تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید غضب آلود به من کرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک و تو رفتی و هنوز ، سال هاست که در گوش من آرام ، آرام خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم و من اندیشه کنان غرق این پندارم که چرا ، خانه کوچک ما سیب نداشت .