۱۳۸۷ فروردین ۱۱, یکشنبه

(حمید مصدق) قصیده آبی، خاكستری، سیاه





من قامت بلند تو را در قصیده ای
با نقش قلب تو، تصویر می كنم
*********
خواب رویای فراموشیهاست !
خواب را دریابیم،

كه در آن دولت خاموشیهاست .
من شكوفایی گلهای امیدم را در رویاها می بینم،


و ندایی كه به من میگوید :
«
گر چه شب تاریك است

«
دل قوی دار،
سحر نزدیك است
دل من، در دل شب،
خواب پروانه شدن می بیند .
مهر در صبحدمان داس به دست

آسمانها آبی،
-
پر مرغان صداقت آبی ست -
دیده در آینه صبح تو را می بیند
.

از گریبان تو صبح صادق،

می گشاید پرو بال .
تو گل سرخ منی

تو گل یاسمنی
تو چنان شبنم پاك سحری ؟
-
نه
از آن پاكتری .
تو بهاری ؟

-
نه،
-
بهاران از توست .
از تو می گیرد وام،

هر بهار اینهمه زیبایی را .

هوس باغ و بهارانم نیست

ای بهین باغ و بهارانم تو !
*****
...
در سحر گاه سر از بالش خوابت بردار
!
كاروانهای فرومانده خواب از چشمت بیرون كن
!
باز كن پنجره را
!

تو اگر باز كنی پنجره را،

من نشان خواهم داد ،
به تو زیبایی را .
بگذر از زیور و آراستگی

من تو را با خود تا خانه خود خواهم برد
كه در آن شوكت پیراستگی
چه صفایی دارد
آری از سادگیش،
چون تراویدن مهتاب به شب
مهر از آن می بارد .

باز كن پنجره را

من تو را خواهم برد؛
به عروسی عروسكهای
كودك خواهر خویش؛
كه در آن مجلس جشن
صحبتی نیست ز دارایی داماد و عروس .
صحبت از سادگی و كودكی است
.
چهره ای نیست عبوس
.
كودك خواهر من،

امپراتوری پر وسعت خود را هر روز،
شوكتی می بخشد .
كودك خواهر من نام تو را می داند

نام تو را میخواند !
-
گل قاصدک آیا

با تو این قصه خوش خواهد گفت ؟! -

باز كن پنجره را

من تو را خواهم برد
به سر رود خروشان حیات،
آب این رود به سر چشمه نمی گردد باز؛
بهتر آنست كه غفلت نكنیم از آغاز .
باز كن پنجره را
! -
-
صبح دمید
! .
*****
...
*****
...
و چه رویاهایی
!
كه تباه گشت و گذشت
.
و چه پیوند صمیمیت ها،

كه به آسانی یك رشته گسست .
چه امیدی، چه امید ؟

چه نهالی كه نشاندم من و بی بر گردید .

دل من می سوزد،

كه قناریها را پر بستند .
كه پر پاك پرستوها را بشكستند
.
و كبوترها را

-
آه، كبوترها را ...
و چه امید عظیمی به عبث انجامید
.
*****
در میان من و تو فاصله هاست
.
گاه می اندیشم ،

-
می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری !

تو توانایی بخشش داری
.
دستای تو توانایی آن را دارد ؛

-
كه مرا،
زندگانی بخشد .
چشمهای تو به من می بخشد

شور عشق و مستی
و تو چون مصرع شعری زیبا،
سطر برجسته ای از زندگانی من هستی.
*****
...
من به بی سامانی،

باد را می مانم .
من به سرگردانی،

ابر را می مانم.

من به آراستگی خندیدم
.
من ژولیده به آراستگی خندیدم
.
-
سنگ طفلی، اما،

خواب نوشین كبوترها را در لانه می آشفت .
قصه بی سر و سامانی من،

باد با برگ درختان می گفت .
باد با من می گفت
:
«
چه تهی دستی، مَرد
!
ابرباورمیكرد
.
*****
من در آیینه رخ خود دیدم

وبه تو حق دادم.
آه می بینم، می بینم

تو به اندازه تنهایی من خوشبختی
من به اندازه زیبایی تو غمگینم
*****
...
*****
...
...
با من اكنون چه نشستنها، خاموشیها،
با تو اكنون چه فراموشیهاست .

چه كسی می خواهد

من و تو ما نشویم
خانه اش ویران باد !

من اگر ما نشوم، تنهایم

تو اگر ما نشوی،
-
خویشتنی
از كجا كه من و تو
شور یكپارچگی را در شرق
باز بر پا نكنیم

از كجا كه من و تو
مشت رسوایان را وا نكنیم .

من اگر برخیزم

تو اگر برخیزی
همه بر می خیزند

من اگر بنشینم
تو اگر بنشینی
چه كسی برخیزد ؟
چه كسی با دشمن بستیزد ؟
چه كسی
پنجه در پنجه هر دشمن دون
-
آویزد
*****
دشتها نام تو را می گویند .
كوهها شعر مرا می خوانند
.

كوه باید شد و ماند،

رود باید شد و رفت،
دشت باید شد و خواند .

در من این جلوه اندوه ز چیست ؟

در تو این قصه پرهیز - كه چه ؟
در من این شعله عصیان نیاز،
در تو دمسردی پاییز - كه چه ؟

حرف را باید زد !
درد را باید گفت
!
سخن از مهر من و جور تو نیست
.
سخن از

متلاشی شدن دوستی است ،
و عبث بودن پندار سرور آور مهر
...
*****
سینه ام آینه ای ست،
با غباری از غم .
تو به لبخندی از این آینه بزدای غبار
.
...
من چه می گویم،آه
...
با تو اكنون چه فراموشیها؛

با من اكنون چه نشستن ها، خاموشی هاست .

تو مپندار كه خاموشی من،

هست برهان فراموشی من .

من اگر برخیزم

تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند

هیچ نظری موجود نیست: