به نزدساحر رفت اسيابان
كه بار گندمم را ارد گردان
جوابش داد خيلي كار دارم
سر خر را به سوي خانه گردان
به خشم امد از او ساحر چنين گفت
سر از فرمان من هرگز مپيچان
وگرنه ميكنم نفرين تورا من
بخوانم وردي از اوراد پنهان
كه در حال اين خر تو سنگ گردد
شوي اواره كوه و بيابان
چو بشنيد اسيابان اين سخن را
جوابش داد كه اي سحار نادان
اگر توداري اين قدر و كرامت
كه فرمانت روا باشد به كيوان
چرا خواهي خر من را كني سنگ
بخوان ان ورد پنهان را هم الان
كه گردد ارد بارگندم تو
مرا هم بي سبب از خود مرنجان


هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر