۱۳۸۷ فروردین ۱۱, یکشنبه

درد


داری درست مثــل جـنـینـی درون من
هی رشد می کنی و به من درد می دهی
داری هــرآنـچــه رنج خدا آفـریده است
یکجا به قلب خسته ی این مرد می دهی
در من هرآنچه از تو به دل بود مرده است
من رنـجـهـا از این همه احسـاس برده ام
مـانند غـنـچـه ای وسط بــاد وحشی ام
لب وا کند اگر ز هم این سینه ، مـرده ام
هــرگــز نـخــواستم کـه بفـهمم برای تو
فـرقـی میــان من و کـس دیگـــری نبود
وقـتـی به این نتیجه رسـیـده که دیر شد
ایـن بـی قـــرار را نـفـس دیـگــری نبود
از عـشـق حــرف مـی زدی و آرزو ، ولــی
این عشق نیست ، این قفس دست ساز توست
گـفـتـی که مرگ می رسد از راه بـی امـید
این شـعـر آخـرین نفس یـکـه تــاز توست
دست و دلم نمـی رود این شـعـر را ... ببین
حـتــی تــوان کـاغـذ مـن را گـرفـتـه ای
هـر بـیـت شـعرهای مـــرا قـبـل از آمـدن
یـا کـشـتـه ای درون دلــم ، یـا گـرفته ای
داری درســت مـثــل جنینــی درون مــن
هـی رشد مـی کنـی و به من درد می دهی
وقـتــی که سقط کـردمت ، افتــادی از دلم
حـق را به قـلب خسته ی ایـن مرد می دهی
...

هیچ نظری موجود نیست: