۱۳۸۷ فروردین ۱۰, شنبه

پابلو نرودا

Monday entangles itself with Tuesdayand the week with the year:
time cannot be severed
with your weary shears,
and all the names of the day
the water of night clears.
No man can call himself Peter,
no woman Rose or Mary,
we are all sand or dust,
we are all rain in the rain.
They have told me of Venezuelas,
Paraguays and Chiles,
I don’t know what they’re talking about:
I know the skin of the Earth
and I know that it has no name.
When I lived among roots
they delighted me more than flowers,
and when I talked to a stone
it echoed like a bell.
It is so slow the spring
that lasts the winter long:
time has lost his shoes:
one year’s four centuries.
When I go to sleep each night
what am I called, not called?
And when I wake up, who am I
if it wasn’t ‘I’ who was sleeping?
This is to say that as soon as we
are thrust out into life,
that we come ly born,
that our mouths are not filled
with all these dubious names,
with all these mournful labels,
with all these meaningless letters,
with all this ‘yours’ and ‘mine’,
with all this signing of papers.
I think to confound things
mingling them, hatching them ,
seeing through them, stripping them naked,
until the light of the earth
has the unity of the ocean,
a generous integrity,
a crackle of starched perfume.
این همه نام
دوشنبه محصور می کند خویش را با سه شنبه و هفته با سال .
نمی شود بگسلد زمان با قیچی کسل کننده ات،و تمام نامهای روز را آب شب می شوید !
هیچ مردی نمی تواند بنامد خویش را :پیتر ؛چنانکه هیچ زنی :رز یا ماری .ما ،همه، ماسه ایم و غبار ؛ما ،همه ، بارانیم در باران !
با من از ونزوئلا ها سخن گفتند ، از پاراگوئه ها ،شیلی ها ؛نمی دانم از چه می گویند .من تنها ، پوسته زمین را می شناسم و می دانم که نامی ندارد !
وقتی می زیستم در میان ریشه ها لذتم می بخشیدندبیش از گلها ؛ و آنگاه که سخن می گفتم در میانه صخره ها پژواک می شد صدایم چون ناقوسی .
آنک بهاری می آید آهسته اهسته که درازنای زمستان را تاب آورده است ؛ زمان گم کرده کفشهایش را ؛یکسال چهار قرن به طول می انجامد !
هر شب به گاه خفتن ،چه نامیده می شوم ونمی شوم ؟!و به گاه بیداری کی ام ،اگر این نیست «من» ای که به خواب رفته بود ؟! این می گویدمان که پرتاب می شویم در کام زندگی از همان بدو تولد که نیانباشته دهانهامان با این همه نامهای مشکوک با این همه برچسبهای غم انگیزبا این همه حروف بی معنا با این همه «مال تو » و « مال من »با این همه امضای کاغذها !
می اندیشم به شوراندن اشیا ، در آمیختن شان ،دوباره برآوردنشان ،ذره ذره برهنه کردنشان ، تا آنجا که داشته باشد ، نور زمین یگانگی دریا را :تمامیتی سخاوتمند و خش خش عطری استوار را !

هیچ نظری موجود نیست: