گر بدين سان زيست بايد پست.
من چه بي شرمم اگرفانوس عمرم را نياويزم،
بربلند كاج خشك كوچه ي بن بست.
...........
گر بدانسان مرد بايد پاك.
من چه ناپاكم اگر ننشانم از ايمان خود چون كوه،
يادگاري جاودانه، برتراز اين بي بهاي خاك.
در فراسوي مرزها تنت تو را دوست مي دارم
آينه ها و شب پره هاي مشتاق را به من بده
روشني وشراب را , آسمان بلند وکمان گشادهء پل
پرنده ها و قوس و قزح را به من بده
و راه آخرين را درپرده اي که مي زني مکررکن !
در فراسوي مرزهاي تنم تو را دوست مي دارم
در آن دور دست بعيد که رسالت اندامها پايان مي پذيرد
و شعله و شور تپش ها و خواهش ها به تمامي فرو مي نشيند
و هر معنا قالب لفظ را وا مي گذارد
چنان چون روحي که جسد را در پايان سفر
تا به هجوم کرکس هاي پايانش وا نهد ...
در فراسوي عشق تو را دوست مي دارم
در فراسوي پرده و رنگ
در فراسوي پيکرهايمان ... با من وعده ديداري بده
من چه بي شرمم اگرفانوس عمرم را نياويزم،
بربلند كاج خشك كوچه ي بن بست.
...........
گر بدانسان مرد بايد پاك.
من چه ناپاكم اگر ننشانم از ايمان خود چون كوه،
يادگاري جاودانه، برتراز اين بي بهاي خاك.
در فراسوي مرزها تنت تو را دوست مي دارم
آينه ها و شب پره هاي مشتاق را به من بده
روشني وشراب را , آسمان بلند وکمان گشادهء پل
پرنده ها و قوس و قزح را به من بده
و راه آخرين را درپرده اي که مي زني مکررکن !
در فراسوي مرزهاي تنم تو را دوست مي دارم
در آن دور دست بعيد که رسالت اندامها پايان مي پذيرد
و شعله و شور تپش ها و خواهش ها به تمامي فرو مي نشيند
و هر معنا قالب لفظ را وا مي گذارد
چنان چون روحي که جسد را در پايان سفر
تا به هجوم کرکس هاي پايانش وا نهد ...
در فراسوي عشق تو را دوست مي دارم
در فراسوي پرده و رنگ
در فراسوي پيکرهايمان ... با من وعده ديداري بده


هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر