۱۳۸۶ اسفند ۲۸, سه‌شنبه

ماجراي الاغ و اهو

آهو خيلي خوشگل بود. يک روز يک پري سراغش اومد و بهش گفت: آهو جون!دوست داري شوهرت چه جور موجودي باشه؟آهو گفت: يه مرد خونسرد و خشن و زحمتکش.پري آرزوي آهو رو برآورده کرد و آهو با يک الاغ ازدواج کرد. شش ماه بعد آهو و الاغ براي طلاق سراغ حاکم جنگل رفتند.حاکم پرسيد: علت طلاق؟آهو گفت: توافق اخلاقي نداريم, اين خيلي خره.حاکم پرسيد: ديگه چي؟آهو گفت: شوخي سرش نميشه, تا براش عشوه ميام جفتک مي اندازه.حاکم پرسيد: ديگه چي؟آهو گفت: آبروم پيش همه رفته, همه ميگن شوهرم حماله.حاکم پرسيد: ديگه چي؟آهو گفت: مشکل مسکن دارم, خونه ام عين طويله است.حاکم پرسيد: ديگه چي؟آهو گفت: اعصابم را خورد کرده, هر چي ازش مي پرسم مثل خر بهم نگاه مي کنه.حاکم پرسيد: ديگه چي؟آهو گفت: تا بهش يه چيز مي گم صداش رو بلند مي کنه و عرعر مي کنه.حاکم پرسيد:ديگه چي؟آهو گفت: از من خوشش نمي آد, همه اش ميگه لاغر مردني, تو مثل مانکن ها مي موني.حاکم رو به الاغ کرد و گفت: آيا همسرت راست ميگه؟الاغ گفت: آره.حاکم گفت: چرا اين کارها رو مي کني ؟الاغ گفت: واسه اينکه من خرم.حاکم فکري کرد و گفت: خب خره ديگه چي کارش ميشه کرد.نتيجه گيري اخلاقي: در انتخاب همسر دقت کنيد.نتيجه گيري عاشقانه: مواظب باشيد وقتي عاشق موجودي مي شويد عشق چشم هايتان را کور نکند.

هیچ نظری موجود نیست: